ماشینه از توی همت آمد، بعد از دو روز حبس بودن توی خانه، با درختهای برفگرفتهی همت مست شدم. بعدش هم شیخفضلالله، و کاجهاش، و خورشید درشت و ابرگرفته و مهآلود، و همهاش که انگار غریب بود، شبیه خاطرهام از این شهر نبود.
...
داشتم فکر میکردم که اگر این تعطیلییه، یک هفته دیرتر اتفاق میافتاد، یعنی لحاف و تشک خدا یک هفته دیرتر پاره میشد، چه قدر همه چیز فرق میکرد. پیک کار میگذشت، استرسه هم، خیلی چیزهای دیگر هم.
دارم فکر میکنم که با همهی سختسریهایم به قول برادر جان، که استخدام دولت نباشم، بد هم نیست این استخدام دولت مهرورز بودن و این جور موقعها، مواقعی که نه خودت به خودت اجازهی استراحت میدهی نه صاحابکارت، استراحت اجباری گرفتن.
...
با برف امسال، فقط یک کم با مامان برفبازی کردم. همین توی بالکن و یک کم قبل از سوار ماشین شدن! از یکشنبهای تا الان ِ الان، انگار باران باریده باشد و به قول شاعری، در پیشوازش دل من نباشد، یکجوریم شده.
...
دارم پیر میشوم به گمانم، محافظهکار، خسته و پیر. :)