تبليغاتX
لحظه -

مرگ دکتر ژیواگو را یادم می‌آید. همه‌ی آن دست و پا زدن و نرسیدن. نشنیدن.

و فکر می‌کنم چند بار مرده‌ام؟ چند بار مرده‌ایم؟

پشت شیشه‌ی غرور، پشت شیشه ی زخم‌خوردگی، پشت شیشه‌ی انفرادی‌ای که برای خودمان ساخته‌ایم، پشت شیشه‌ی کدر " او نمی‌فهمد، آدمش نیست"، چند بار تقلا کرده‌ایم و نرسیدیم؟ مشت کوبیده‌ایم، داد کشیده‌ایم، مرده‌ایم؟

...

همیشه یکی می‌ماند، یکی می‌رود.

آنکه می‌رود، دل‌شکسته است شاید، نومید. اما نادان است. نمی‌داند در دل آنکه مانده چه گذشته، چه می‌گذرد.

و آنکه می‌ماند، ترسوست، مغرور است، نگفته، نتوانسته بگوید.

نمی‌گوید. می‌میرد.

+  پنجشنبه 1386/11/04 4:12 PM  آذین  |