مرگ دکتر ژیواگو را یادم میآید. همهی آن دست و پا زدن و نرسیدن. نشنیدن.
و فکر میکنم چند بار مردهام؟ چند بار مردهایم؟
پشت شیشهی غرور، پشت شیشه ی زخمخوردگی، پشت شیشهی انفرادیای که برای خودمان ساختهایم، پشت شیشهی کدر " او نمیفهمد، آدمش نیست"، چند بار تقلا کردهایم و نرسیدیم؟ مشت کوبیدهایم، داد کشیدهایم، مردهایم؟
...
همیشه یکی میماند، یکی میرود.
آنکه میرود، دلشکسته است شاید، نومید. اما نادان است. نمیداند در دل آنکه مانده چه گذشته، چه میگذرد.
و آنکه میماند، ترسوست، مغرور است، نگفته، نتوانسته بگوید.
نمیگوید. میمیرد.