تبليغاتX
لحظه -

شاید، چیزی اگر باید یادم بیاید، همین باشد که دم غروب، از موسسه بزنم بیرون، و آسمان خاکستری پُر، یا نمی‌دانم چی، به سرم بیاندازد که پیاده از وزرا و قائم مقام، برسم به تخت‌طاووس، بعد هم هوس لارستان‌گردی کنم، و  کتاب‌فروشی‌ای را که همان سر خیابان لارستان است، این بار از نزدیک کشف کنم، که تخته سیاه دارد، بهتر از تخته سفید ماژیکی نشر چشمه، که با گچ سفید رویش جمله‌ای نوشته‌اند از چخوف، که جمله‌هه الان یادم نیاید، که عقب عقب بروم و تابلوی کتاب‌فروشی‌هه را نگاه کنم، خانه‌ی کتاب داروگ، و اسمش را هم دوست داشته باشم، که آقاهه‌ی مغازه آن‌وری چپ چپ نگاهم کند، که از کنار پیانوها بگذرم، پیانو‌های پشت ویترین، و به قدر چند متر، و یک دیوار شیشه‌ای فاصله‌مان باشد، که بوی قهوه نمی‌دانم چرا این‌بار نیاید، که از توی کوچه‌ها، از مقابل خانه‌ها و درخت‌های قدیمی، که ریشه‌ی من ِ همیشه دیر رسیده نیستند و من باز، این همه دوستشان دارم، رد شوم، از جلوی مدرسه‌ی دخترانه‌ی ارس، و آن پنجره‌ی تک و دورافتاده‌اش هم، که هی منتظر برف باشم، یا بهتر، باران، که آخرین کوچه را هم راه بروم، و حواسم باشد که همین کوچه‌هه مانده و بعدش خیابان شلوغ است و ایستادن منتظر ماشین و آدم‌ها و هی فکر کنم و هی فکر کنم و آقای کلپتون دوست داشتی هم توی گوشم بلند بلند بگوید Drowning in a river of tears و نگذارد صدای گنجشک‌های پنج عصر را بشنوم و بعد هم توی تاکسی، گوش‌هام چهارتا شود از شنیدن صدای شاملو که خیام می‌خواند توی رادیوی رسمی مملکت و دویست تومان بیشتر کرایه بدهم و هیچی هم به راننده‌هه نگویم، و کوچه‌ی طولانی را بیایم و فکر کنم و وقتی برسم خانه، کسی نباشد و من زیاد چراغی روشن نکنم و آهنگ تازه‌هه را که مستم می‌کند بلند کنم و چایی بریزم برای خودم و چند تا اسمارتیز بردارم و بروم کنار شومینه، پاها را از توی دمپایی دربیاورم، بگذارم روی سرامیک گرم و تا بخواهد حسی بیاید، مامان کلید بیاندازد توی در و چراغ‌ها که روشن می‌شوند، باز بشوم همان آذین ِ بچه‌‌‌شان و حرف بزنم و بخندم...

...

می‌دانی، هر دقیقه‌ای که از این سفر کوتاه می‌گذشت، بیشتر تعجب می‌کردم که این یکی دو ساعت، چه‌عجیب، چکیده‌ی همه‌ی همه‌ی زندگی‌ام، همه‌ی روزهایم است.    

...

برف خر! این همه منتظربودم، حالا که زیر سقفم، می‌بارد.

 

 

+  شنبه 1386/11/06 9:27 PM  آذین  |