تبليغاتX
لحظه -

چندماه پیش که با دوست‌جانی ولیعصرگردی می‌کردیم، (هی دختره! دلم تنگ شده برات، بسه این همه درس خوندن!)، می‌گفت دلش رفتنی می‌خواهد که بداند، بعدش قرار نیست همه‌ی آنچه در ماندن و نرفتن آزارش می‌داد، در بازگشت منتظرش باشند.

و این یعنی نه سفری برای "تمدد اعصاب"، یا برای برگشتن و دوباره شیرجه زدن توی همه‌ی آزارنده‌ها.

گفتم، این سفر، این بریدنی که تو می‌گویی، که من هم می‌خواهم، فرار به جلوست فقط. شاید هم به کلی فرار. گفتم با وجود این همه آرزو برای رفتن، می‌دانم، حواسم هست که اگر تمام شجاعت نداشته‌ام را هم جمع کنم و بروم دورافتاده‌ترین جایی که می‌شناسم، بروم توی یک روستا که دوباره زندگی را، با ابتدایی‌ترین پرسش‌هایش، تجربه کنم، یا بروم به "دنیای آزاد" و یله‌گی و رها بودن از سوال و جواب را توش پیدا کنم، اگر چیزی که آزارم می‌دهد سر جایش باشد، باز هم، همین طور دربه‌درم، همین‌طور ناآرام.

...

گفتم، شاید هم فقط بهش فکر کردم و نگفتم، که آدم‌ها "قرار" می‌خواهند. و این شاید با دوست‌داشتن، با فهمیدن آن‌چه "قرار است باشی" و تلاش برای رسیدن بهش، با "کاری کردن"، با بی‌ثمر نبودن، با امید، به دست بیاید.

و شاید هم، نیاید.

آدم‌ها برای این "بی‌قراری" مرهم پیدا می‌کنند، عاشقی، ازدواج، کار...

درمان؟ نه... گمان نمی‌کنم.

...

گفت فکر می‌کنم شکوفا نشده‌ایم هنوز، بزرگ نشده‌ایم.

گفتم، راستش دیگر به شکوفایی فکر نمی‌کنم. به آرامش راضی‌ام.

به یک جو آرامش.

 

+  دوشنبه 1386/11/08 7:56 PM  آذین  |