
برای منی که دیروز کنار خیابان منتظر ماشین بود، برای منی که یک لحظه، حس کرد ون سبز و سفید به خاطر او سرعتش را کم کرده و میخواهد کمی جلوتر نگه دارد، برای منی که ناگهان ضربان قلبش هشتصد برابر شد و بیاینکه بداند چرا- مانتوش کوتاه نبود، مقنعه هم سرش بود- دوید توی پیادهرو، دور شد از آنجا، و اولین تاکسی را که دید، چپید توش، و تا تکیه ندادهبود به صندلی، نفس راحت نکشید، برای من امروز که نشسته روبهروی این صفحهی سپید، و خیال میکند پشتش به نمیدانم کجا گرم است، برای منی که میداند امروز و فردا و دیروز برایش فرقی ندارد، ترجیح میدهد برود تا بخواهد چیزی را درست کند، چسباندن این، این بالا، شاید فقط برای یادآوری این باشد که قرار است دست کم ، با یک تار نامریی هم شده، به انسانیت وصل باشد.