تبليغاتX
لحظه -

یکی سرچ کرده بود "آه از دلت، آه" و رسیده بود به اینجا. یادم نمی‌آمد، کی گفته بودم‌ش؟ نگاه کردم، آرشیو مهر ماه. سه چهار ماه پیش. روزهام را خواندم، کامنت‌ها را هم، و حواسم نبود، یا بود، که کارها همین جور عین چی، ریخته‌اند دور و برم.

مهرماه. با همان یک بار باران‌اش، و از آن جور نوشته‌هایی که خودم را توش به جا نمی‌آوردم. و کامنت‌ها. یادم آمد که میمچه به‌م گفته بود آذین هدفون، مثل هرولد هدفون که همه‌اش موسیقی گوش می‌کرد و آخرش هم رفت- رفت؟- زیر قطار چون صدای سوتش را نشنید. یا اینکه بعضی‌ها که الان می‌شناسم و آن موقع نمی‌شناختم، برایم کامنت گذاشته‌اند که یعنی سلام، که یعنی من رسیدم به اینجا، حواست هست؟، و من بی‌حواسی کرده‌ام و سلام‌شان را درست و درمان جواب نداده‌ام، یا بدتر، جواب نداده‌ام. و بعضی‌ها دیگر رفته‌اند و رفته‌اند.

می‌دانی دیگر یاد چی افتادم؟ یاد دو تا چیز، یکی‌اش که از آن تکراری‌هاست، این بود که چه‌قدر، چند بار شده که شبیه اینجا، توی دنیای واقعی ام هم آدم‌ها را رانده‌باشم، بی‌این‌که حتی دیده‌باشم‌شان. چند تا روح نزدیک، چند تا روح آشنا. بگذریم از تصمیم‌های دردناکی که گاهی ناگزیری از تن دادن به‌شان.

دیگر یاد چی؟ یاد این‌که، این‌روزها چی را می‌شود سرچ کنی و برسی به من؟ این روزها، میان این همه‌ی همه آدم، این همه راه، این همه کوه و دریا، چی را سرچ کنم، که برسم به تو؟

اینکه اصلا کاش می‌شد، کاش می‌شد وقتی حس می‌کنی میان جمعیت گم می‌شوم، وقتی دلم هری می‌ریزد که گم‌ات کرده‌ام، که آدم‌هام کجا هستند پس، که دور و برم این همه نیستند، سرچ می‌کردم کلمه‌ی مشترکم، اسم رمزمان را و می‌رسیدم به تو.

گیرم که توی صفحه‌ی صدهزارم موتور جستجو.

 

+  چهارشنبه 1386/11/17 8:12 PM  آذین  |