
هی... با خودم فکر میکنم همه این آدمها چطور از روی ستارهباران اینروزهای خیابانها رد میشوند و مثل من وسوسه نمیشوند خم شوند و یکی از این برگهای خوشرنگ را بردارند که مثل قدیمها بگذارند زیر فرش، بعد آخر زمستان برش دارند، بویش کنند و بوی باران مستشان کند و بعد بچسبانندشان روی دیوار اتاق؟ با خودم فکر میکنم چرا ترک کردم این عادت قشنگ هی خم شدن توی خیابان و برگها را برداشتن را...؟
...
جانبه جانم هم کنند شخصی مینویسم، بیربط و غیر مفید! مثلا نمینویسم از تراکتهای تبلیغاتی که این روزها در باد تکان می خورند و اینکه به دو سه ماه دیگر فکر میکنم که وقتی چپیدهام توی تاکسی، باید هر روز عکس آن آقاههی دکتر فلان و مهندس فلان کاندیدا را، رنگ و رو رفته و پاره پاره، چسبیده در دور از دسترسترین جای ممکن آن ستون کنار اتوبان کردستان ببینم...
بیا! این هم مفید نوشتنم...:)