عصر بود، با کمی نور بیجان، از پشت ساختمانهای بلند، توی کوچهی نمناک تند تند راه میرفتم که برسم به کلاس، دستهام توی جیب بود، موسیقی نبود، چالههای کوچه پر از آب بودند، ماشینها بعضیشان کند میکردند که آب نپاشند به آدمها و بعضی نه، نگاهم گاهی به بهار پنهان توی شاخهی خشک یاسها بود، گاهی به آسمان تکهتکه، توی آب خاکستری چالهها، و پرندههه میخواند، هی میخواند، هی میخواند...
بهش گفتم خب... شنیدمات! شنیدمات...