دلم تنگ شده. یا نمیدانم، درستترش شاید جملهیدیگری باشد، اما من بلدش نیستم.
برای چی؟ برای نبوغ. برای وقتی که چیزی میخوانم، میبینم، و میشنوم و نفسام کم میآید. برای دست رساندن به آن تهتههای وجود. برای وقتی، یکی حرف تو را زده، حرفی که مدتهاست به دل داری که بگویی، و نگفتهای، حتی خودت هم از زبان خودت نشنیدهای، از بس که گنگی. برای آن حسادت دیوانهکننده، برای آن نومیدی حتی، نومیدی از، روزی توانستن، گفتن، یا شاید امید. برای چشمهایی که برق میزنند، برای دلی که میلرزد و تا حساش را با یکی شریک نشود، آرام نمیگیرد.
برای آرزویی که شعله میکشد یکدفعه، و همه جا را روشن میکند، گیرم که زود به پت پت بیفتد و بمیرد.