تبليغاتX
لحظه -

گوشی خرابت هم می‌تواند اتفاق این روزهایت باشد. وقتی نشستی صندلی عقب تاکسی، و چشمت را روی آفتاب خوب اسفند بسته‌ای و پشت پلک‌هات روشن است و موسیقی توی گوشت هم هست، و فکر ‌کنی، نگاه کنم که اس‌ام‌اس آمده یا نه؟ که تازگی‌ها گوشی‌‌هه هم سکوت یاد گرفته، پیغام می‌گیرد و شبیه صندوق نامه‌ی کهنه‌ی‌ در بسته‌ای، خبرت نمی‌کند تا بازش نکنی، که نگاه کنی، که شرط ببندی با خودت که اگر نبود دلخور نشوی و کری بخوانی برای خودت که مگر ایمان نداری به اتفاق، به معجزه٬ که هه! می‌ترسی، حتی از این، از این احتمال ِ همیشه‌گی، که هنوز سخاوتمندانه اسم‌اش را می‌گذاری احتمال، و نگاه کنی و نرسیده باشد هیچی و بخندی به خودت و این بهانه‌هایت و دل‌ بدهی به آفتاب و حواست را بدهی به نور روی مژه‌ها، وقتی پلک می‌زنی.

...

امروز دوباره سولجر آو فورچون گوش کردم بعد از چند ماه که نمی‌توانستم بهش گوش کنم. دوباره دوستش داشتم، دوباره هی پشت هم، پشت هم گوش دادم‌اش.

دوست دارم این آشتی کردن با موسیقی‌های ته ذهن مانده را.

+  دوشنبه 1386/12/20 0:17 AM  آذین  |