تبليغاتX
لحظه -

وقت هایی که مثل این روزها، این همه اضطراب هست، این همه گیر ترافیک می‌مانم، این همه خسته‌گی هم هست، فکر می‌کنم که باید بلند شوم از پای کامپیوتر، باید بروم بیرون از این ساختمان، باید در تاکسی را باز کنم، باید بدوم، مثل لولا، بدوم.

فکر می‌کنم که در من یک "لولا"ی هول و خسته، دارد می‌دود همه‌اش، و من همراهی‌ش نمی‌کنم. این است که این همه اضطراب، این همه خسته‌گی.

باور کن که دلم یک دویدن درست و حسابی می‌خواهد. مثل امروز که باید می‌رسیدم ته کوچه، و آفتاب ته آسمان بود، و دلم می‌خواست پا تند کنم و برسم به خورشید. هرچه‌قدر هم الکی، هرچه‌قدر هم مسخره.

...

یک روز شاید٬ یکی را دیدی که مثل لولا، از بین ماشین‌ها و آدم‌ها و کوچه‌ها راه می‌گرفت و می‌دوید.

+  چهارشنبه 1386/12/22 9:4 PM  آذین  |