بچههه چار تا غلط داشت توی امتحانش و شانههاش از هق هق میلرزید. به خواهرش گفتم ببردش و صورتش را بشورد. قبل از اینکه بروند به بچههه گفتم هیچ وقت برای نمره و امتحان گریه نکن، خب؟ هیچ ارزش گریه ندارد.
سر تکان داد که خب.
...
خودم را یادم میآید که هفت سالم بود، تنها آمده بودم از مدرسه، دیکتهی کوفتیام شده بود 5/18 و من قبل از این که بزرگتری به آن اتاق راه رفتنها و به نمرهی کم فکر کردنها، به بغض و اشک من برسد، آنقدر تلخی کشیدم که بعد از نزدیک بیست سال، نور بعدازظهر روی پردهها و اتاق نیمه تاریک، این همه نزدیک، یادم بماند.
...
به من هم گفتند که خیلی چیزها ارزش گریه را ندارد. لابد من یاد نگرفتم.