تبليغاتX
لحظه -

روزهای آخر اسفند، وقتی از همه‌ی دویدن‌ها و کارهای مزخرف رها شده‌ام ، اوقاتم خوش می‌شود. بیشتر وقت‌ها، تا همین روزهای آخر، چندان خبری از این خوش‌بینی‌هه نیست، اما می‌دانم که دیگر یکی دو روز مانده به بهار، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. گرچه این را هم می‌دانم که این حال خوش، خیلی افتخار نمی‌دهد، زیاد نمی‌ماند و البته بی‌معرفت نیست و باز به‌م سر می‌زند.

...

دارم این گذرا بودن را یاد می‌گیرم. انگار که قلق‌ام دستم بیاد کم‌کم، یا انگار پیش پیش بدانم که یک اتفاق کوچک، قرار است شادم کند و این را هم بدانم این شادی‌هه چه‌قدر می‌ماند.

بلد نیستم بنویسمش، راستش حوصله‌ی مرتب کردن کلمه‌هام هم نیست، می‌خواستم بگویم که این، حس عجیبی به‌م می‌دهد. شبیه حس دانستن شاید، که هم شادی دارد توی دلش و هم یک‌جور دلخوری. دلخوری از دانستنی که نمی‌دانی دوستش داشته باشی یا نه، که بی‌واسطه تجربه کردن‌هات را ازت می‌گیرد، تازه بگذریم از آن وقت‌هایی که بدجوری متوهم‌ دانایی‌ات می‌کند و سرت را می‌کوبد به دیوار.

می‌خواستم بگویم که این روزها، قرار است این دانستن را دوست داشته باشم. این روزها که بهار آمده و من و همه‌ی دل‌تنگی‌ها و نگرانی‌هایم را دست می‌گیرد.

دست خودم نیست، هرچه سعی می‌کنم، باز گولش را می‌خورم و جلوی خنده‌هه را نمی‌توانم بگیرم.

 

*عکس از اینجاست. 

+  شنبه 1386/12/25 8:39 PM  آذین  |