تبليغاتX
لحظه -

لابد نیرویی باید باشد، که به من ِ فردا باید برو سر کار نیرو بدهد. چه ‌می‌دانم چی. شاید کادوهای بیات و اغلب بی‌ربط ِفردا از همکاران محترم. شاید امید این‌که باز دوشنبه و سه‌شنبه تعطیل است، گرچه دوست نداشته‌ام هیچ‌وقت تعطیلی دوازدهم و سیزدهم را. شاید این‌که هوا لطف کرده و دست کم ابری مانده- باران‌اش پیش‌کش- پس شاید پیاده‌روی دیوانه‌وار برگشتنا. شاید این‌که فردا کار هست اما اضطرابی، یا دست‌کم اضطراب زیادی نیست.

عجیب نیست؟ امسال می‌دانم که بالاخره تا دو سه ماه دیگر، از کاری که دوستش نداشتم و تمام شش ماه دوم 86 را به رها شدن ازش فکر کردم، رها می‌شوم. می‌دانم که شاید آسوده باشم چند ماهی، آن‌طور که آرزو داشتم، اما نصف ِ من ِ هیچ‌کدام از این چیزها که گفتم ندار ِ پارسال، حالم خوش...

هیچی... بی‌خیال.

 

فردا صبحی شاد و شفاف خواهد بود

زندگی

باز هم زیباست

قلب من عاقل باش!

عاقل باش!

 

آنا آخماتووا گفته این‌جوری باید نیرو گرفت، عاقل شد، خر شد. :)

 

+  جمعه 1387/01/09 10:46 PM  آذین  |