میگوید چرا نمیگویی تولدت بود؟
نمیدانم. برای آزار دادن نیست. شاید برمیگردد به زماناش. بچه که بودم وقت دید و بازدیدهای عید، هیچکس نباید بروز میداد که تولد من است، که کسی توی رودروایسی مجبور نشود هدیهای بدهد به من. این حس مانده شاید، هنوز.
شاید هم برای این است که هی دارد از کلمههام کم و به "که چی"هام اضافه میشود.
نه که گاهی پرحرف نباشم، اضافه حرف نزنم، و بعدش عین چی پشیمان نشوم؛ که وقتی که باید، وقتی که دیگران میگویند باید حرف زد، ساکت شدهام. که دلیلی نمیبینم برای حرف زدن گاهی. که مرزهای ابتذال برایم هی تنگتر و تنگ تر میشود، هر کلمهی اضافهای، یک داغ تازه میگذارد روی دستم، دلم، ذهنم، که دم دستی هستی، بی چاک دهن یا بی چاک قلم.
گرچه... باز هم گفتم. و این یعنی هنوز مانده تا آدمیت از راه برسد.
...
...
میمچه، نیاز به گفتن نیست که چه دلم تنگ بود واست، هست؟
دلم نه فقط واسه کلمههات، که واسه حضورت که مث شوق باز کردن یه هدیه میمونه، تنگه.