1- تو هم همین طوری؟ همهاش منتظرم تمام شود. مثل مدرسه که بالاخره تمام میشد. بعدش تعطیلی بود. یا حتی آن دانشگاه لعنتی که یک روز آمدم خانه و همه را بغل کردم که بالاخره تمام شد، دیگر قرار نیست آن مزخرفات را به زور بفرستم توی کلهام!
حالا انتظارم محدود شده به جمعهها که چه زود شنبه میشوند. نمیدانم از خستگی است یا تنبلی ابدی. که همهاش منتظرم تمام شود. تمام شود. دوستش ندارم که دوست دارم تمام شود؟ دوست ندارم. روزهایم را دوست ندارم. دوست دارم تمام شوند.
2- این ترم مرخصی گرفتم و کلاس ندارم. دیگر خیر سرم از موسسه یک راست باید بیایم خانه. دو ماه وقت درس خواندن هست و من مطمئنم که درس نمیخوانم. نمیخوانم.
3- به شدت احساس ندانستن میکنم. مدتهاست درست و حسابی فیلم ندیدهام. مدتهاست که دیگر شعر نمیخوانم. برای خواندن یک کتاب ناقابل، خودم را، دنیا را جان به سر میکنم. آن وقت به مثنوی نخوانده فکر میکنم و به خیلی نخواندههای دیگر. ( و با نوشتن اینها ارضا میشوم که یعنی حواسم هست...)
4- گفتم برایت که فال حافظ خریدم از یکی از همین بچههای دستفروش و همان دو بیتی آمد که پنج سال پیش برایم آمده بود؟ یک بعدازظهر آفتابی که با بچههای دانشگاه، علاف بودیم، نمیدانم کلاس نداشتیم یا استاد نیامده بود...
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پا از این دایره بیرون ننهد تا باشد
تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد؟...
پ.ن: زیرش هم نوشته بود کسی را در غربت داری که به زودی بازمیگردد.
:)