اووووئه... یک عالمه شب و روز گذشته. برف آمد و برف آمد و برف آمد... سرد شد، گرم شد. خوشحال شدم، غمگین شدم، امیدوار، نومید...
آدمها را دیدم، آن را که باید ندیدم، کتاب خواندم، نخواندم، راه رفتم، راه رفتم، حرف زدم، زیاد، سکوت کردم، کم، فکر کردم، فکر کردم، رویا بافتم، خیال و خیال و خیال...
چه ماند در دستم؟ جز کلمه، هیچ.
یکی دو ماه پیش، توی دفترچهای نوشتهبودماش.