تبليغاتX
لحظه -

 

آرایشگاه مینا خانم را همین قدر یادم هست که از خانه که در می‌آمدیم، دست چپمان را می‌گرفتیم و بعد سر یک کوچه که وسطش جوی آبی داشت و درختی همان اول کوچه، که برای قد آن موقع من، تمام آسمان کوچه را گرفته بود، دوباره می‌پیچیدیم دست چپ. بقیه‌اش را یادم نیست. فقط یادم هست آرایشگاه یک اتاق بود آن طرف حیاط. خانه هم در داشت که پله می‌خورد و حیاط سطحش پایین‌تر از پیاده‌رو بود و حوض ِ برای آن موقع من بزرگی هم داشت که همیشه خدا رویش حفاظ گذاشته بودند.

از آدمهای آنجا هیچ کدام را یادم نمانده، حتی خود مینا خانم را. اما زنی یادم هست که موهایش بلند و بور و فرخورده بود. داشت موهایش را (که الان مطمئنم نه رنگش طبیعی بود، نه فرفری‌های رشک‌برانگیزش) خشک می‌کرد، هرهر می‌خندید و جوک تعریف می‌کرد، یا چه می‌دانم یک داستانک کوتاه جنسی. با آب و تاب تعریف می‌کرد و خودش بیش از همه می‌خندید. به پایان داستان که رسید، یکی (این را هم یادم نیست کی!) که احتمالا قیافه مات و هاج‌و‌واج و گوشهای تیز دختربچه چهار، پنج‌ساله را ( که من باشم، یا بودم!) برنتابیده بود، در آمد که بچه اینجا نشسته‌!

یادم نیست بعدش را. پایان داستان و طبق معمول اینجور جوکها، اوج داستان را یادم نیست. نفهمیدم چه بر سر مرد و زن داستان آمد. شاید تعریف کرد، اما آرام، شاید بین خنده‌ها فراموش شد. شاید تعریف کرد و نه حتی آرام، من اما درگیر کشف چیز دیگری بودم، مثلا این مسئله که نباید اینها را می‌شنیدم، یا اینکه...

چه می‌دانم. الکی پلکی یادش افتادم...

 

+  دوشنبه 1385/09/27 10:20 PM  آذین  |