تبليغاتX
لحظه -

امروز من اولین غنچه‌های باز شده‌ی یاس روی دیواری را تو دست‌هایم گرفتم و نفس کشیدم و آن رونده‌های سرخی را هم که از دست‌های خانه‌‌ای بالا کشیده‌بودند، دیدم. چند جا هم گل‌هایی کشف کردم که انگار نمی‌دانستند چه کنند با آن همه شکفته‌گی‌شان. توی کوچه‌های شش بعدازظهر راه رفتم و از آفتاب آن همه خوبِ پشت برگ‌ها، از بادی که از روبه‌رو می‌آمد و ما را با خودش نمی‌برد نمی‌دانم چرا، از صدای تنهایی آشنای عصر کسالت‌بار آن دو تا پسربچه توی حیاط آن خانه‌هه و توپی که هی صدای در را درمی‌آورد، که لابد دروازه‌شان بود، از آن خنکی که تن‌ام را مورومور می‌کرد، از آن دو تا بچه‌ی مهدکودکی که لب جدول نشسته‌بودند و سر فرصت بستنی می‌خوردند و مادره، کیف‌های عروسکی‌شان دستش بود و با لبخند منتظر... از همه‌شان معذرت خواستم که مقنعه سرم کرده‌ام جای یکی از آن شال‌های رنگی و دارم می‌روم سر کلاسی که دوست ندارم درس بدهم توش. معذرت خواستم که غمگین‌ام. معذرت خواستم که مجبورم راهم را کج کنم و نمی‌روم تا ته نمی‌دانم کجا‌ی کدام جاده، که آفتابش همین‌جور باشد و باشد. جایی که مردم قدر برگ‌های تازه‌ی بهارش را بدانند و آدم خجالت نکشد هی از تولد فلان غنچه و عطر تن فلان درخت برایشان بگوید.

+  دوشنبه 1387/02/02 11:12 PM  آذین  |