قبل از مهمونی، همیشه وقتی هم که دیگه زیاد وقتی نیست، میگم بد نیست لاک بزنم. بعد بین همهی تلفات و خسارات جنگیای که تو اتاقم به بار آوردم میشینم و با دستهای لرزون سعی خودمو میکنم.
نتیجه میشه یه لاک نامرتب، که البته از چشم من سختگیر نامرتبتر هم به نظر میاد. گرچه واسه یه شب بد نیست.
حالا میذارم خشک شه و بعدش به سلامتی میرم مهمونی؟ نه خب، قبل از اینکه خشک شه، بالاخره یکی دو تا انگشت رو به جایی میزنم که لاکه گند زده بشه توش، بعد هم واقعنی انگار که انگشتام دیگه نتونن نفس بکشن، سنگین میشن دستهام، احساس خفگی میکنم، چند ثانیه فکر میکنم و بعد در یک اقدام انقلابی، پاک میکنم همهشون رو.
به این نتیجه میرسم که لاک خوشگله، اما فقط توی شیشه، یا روی دستای بقیه، من انگشتامو بیرنگ بیشترتر دوست میدارم.