تبليغاتX
لحظه -

خسته‌ام. میانه‌ی مرتب کردت اتاق، خرت و پرت‌های روی تخت را می‌زنم کنار، گوشی را می‌گذارم توی گوش راست، جمع می‌شوم، مثل جنین.

فکر می‌کنم.

- دوستش داری؟

- زیاد، زیاد!

- این چه دوست داشتنی است که این همه لگد می‌اندازد پس؟ این همه آزار می‌دهد، این همه فرار می‌کند؟

- نمی‌دانم...

-این‌ها که می‌بینی، که دوست می‌دارند، این همه روی‌شان گشاده است، لبخندشان بی‌دریغ، این‌ها دوست دارند یا تو؟ که بغض می‌کنی، که کناره می‌گیری، که سهمت از دوست داشتن این همه اندوه است؟

- دوست‌داشتن ِ من...

- در دوست‌داشتن‌ات همه من‌ای! چشم پوشیدن‌ات، فدا کردن‌ات حتی، همه برای بالا بردن من است، در آن انتهای آرام و تاریک روحت، تویی که در آینه لبخند می‌زنی.

- دوست داشتن من کور است، سودایی است، در تاریکی‌اش دست می‌ساید، خودش را زخمی می‌کند، می‌دانم حتی خراش می‌اندازد محبوبش را گاهی به جای نوازش؛ اما بلند است و بلندی می‌طلبد.

نمی‌تواند نخستین نباشد، و اگر نتواند تنهاترین باشد، رها می‌کند.

بعد، ادای همان دوست‌داشتن‌های بی‌دریغ را درمی‌آورد. لبخند دروغین می‌زند، نوازش دروغین می‌کند و در نهان، دور می‌شود، از آنکه دوست می‌دارد دور می‌شود.

تو بگو دوست داشتن‌ام خودخواه است، تو بگو دوست داشتن‌ام ویران می‌کند، تو بگو دوست داشتن‌ام زندگی نمی‌بخشد... من اما سوداهای کورم را دوست می‌گیرم، سوداها دست مرا می‌گیرند و راه می‌برندم.

کسی بلندی دوست‌داشتن را نمی‌بیند؟ نمی‌خواهد؟ نخواهد.

من و دوست داشتن‌ام، اشک می‌ریزیم، می‌خندیم، گوشه‌هامان سابیده می‌شود اما فرو نمی‌غلطیم.

 

+  شنبه 1387/02/07 10:44 PM  آذین  |