تبليغاتX
لحظه -

بعضی هدیه‌ها غمگینت می‌کند. نه که دوستشان نداشته باشی، که از بس که دوستشان داری، از بس که می‌بینی سزاوارشان نیستی.

....

مدتهاست خواب ِ خوب نمی‌بینم. یا آشفته‌اند یا به یاد نمی‌مانند. به جاش چند روز پیش خانم همکار - که از آدم‌های آنجا، مهم است برایم که او به تکه‌پرانی‌های گاه‌به‌گاهم بخندد، که او را فقط صدا می‌کنم که آن دو تا شقایق درآمده توی حیاط خانه آن‌وری، یا شکوفه‌های گیلاس سه‌چار تا خانه آن‌ورتر را نشانش بدهم، که اگر موسیقی محبوبم را از میان آن جمع، او دوست داشته باشد، بقیه بهم بخندند هم مهم نیست- خواب دیده که من و خودش توی یک دریای آبی خوبی هستیم. نه که شنا کنیم، که انگار غوطه می‌خوریم، راه می‌رویم توی آب، یک جور خوبی. من جلوتر از او هستم توی آب، من ِ همیشه از عمیق آب ترسان، او عقب‌تر است و هی صدایم می‌کند...(+)

...

بچه‌م هفت ساله‌ست. شبیه بچه‌های خوشگل شرق دور، با پوست سپیدتر و چشم‌های درشت‌تر و زیباتر. فسقل ِ نخود ِ من، که خیلی راستش حواسم به‌ش نیست سر کلاس، که ساکت است و و کلمه‌به کلمه می‌خواند، و من دلم می‌خواهد همه‌ی آن بچه‌های تخس و پرسروصدا را رها کنم، و نه معلم‌اش، که فقط در کنارش باشم و ببینم چه‌طور با زمین و زمان فرق دارد نگاهش، دیروز به‌م هدیه داد. وسط حرف و حرف و حرف‌هایم سر کلاس، صدایم کرد و بی‌مقدمه یک صدف گذاشت توی دستم. تشکر لوسی کردم و گذاشتمش توی جیبم. ذوق کرده بودم اما این خودداری لعنتی...

...

دهن خوش‌خیال من، دارد به زور می‌قبولاند به‌م که، این صدف از همان دریای آبی دورِ خواب خانم همکار است. گرچه زور لازم ندارد. خوش دارم که خیال... که باور کنم این هدیه از آن سرزمین رسیده برایم.

 

+  پنجشنبه 1387/02/12 2:37 AM  آذین  |