یلدایی...
۱- اولین تقلب عمرم را اول دبستان مرتکب شدم، وقتی بعد از کلی بحث با حسنا، بغلدستیام، مجاب شدم که جایزه را جایزه مینویسند، نه جایز ِ، و بعدش شانسم گفت و معلم صدایم کرد که از روی دفترم برای یکی که دیر آمده بود، اول ِ دیکته را بخوانم و... درستش کردم. حسنا بعد از دیدن بیست من آمد پیش معلم و گفت آذین جایزه را غلط نوشته بوده، و نمیدانم چرا معلم شک نکرد. چهارم دبستان اوج تقلبهایم بود. تقریبا بیشتر نمرههای عالی کلاس را به همراه رفیق شفیقم از راه تقلب و به هم رساندن دشت میکردیم و از همین جا به ندای عزیز که کاش اینجا را میخواند، اعلام میکنم که او بیشتر از من میخواند و من کمتر...
از کلاس پنجم دیگر تقلب نکردم. بیشتر میرساندم. حتی توی دانشگاه. و این را هم نمیدانم چرا.
2- از کوسه میترسم. بچه که بودم سریالی نشان میداد که نه اسمش یادم مانده، نه موضوعش. فقط صحنهای یادم مانده که سیاهی یک کوسه از بالای آب پیدا بود. مطمئن نیستم که از آنجا شروع شده یا نه، اما خیلی طول کشید تا بالاخره توانستم به صفحهی تلویزیونی که یک کوسه نشان میدهد نگاه کنم. (تازه هنوز برنامههای مستند را، وگرنه فیلمهایی مثل آبی بزرگ که کوسه عملا در آنها وحشی و غیرقابل پیشبینی است، برای من از هر فیلم دراکولایی و فرانکشتاینی و زامبیای، ترسناکتر است!)
3- از گوشت پخته بدم میآمد. اما باید میخوردم. ناهارهایی که 11:30 صبح به زور میخوردم، و بعدش باید میرفتم مدرسه، گاهی، یک تکه گوشت آن قدر در دهانم جویده میشد که تبدیل میشد به تودهی ماهیچهای سفتی که عملا غیر قابل قورت دادن بود. یواشکی میرفتم و بین فضای دستشویی و حمام قایمش میکرد و شب، وقتی کسی خانه نبود میانداختمش دور.
4- از سرسره میترسیدم، هنوز هم.
5- از رانندگی وحشت دارم، با این که گواهینامه گرفتهام، یکی از وحشتهای زندگی و البته یکی از حسرتهایم رانندگی است.
*: تحت تاثیر بازی جدید وبلاگستان٬ به پیشنهاد سلمان البته بی دعوت!
**: پرستو٬ سیبستان٬ بهار٬ الناز٬ و غیره٬ خانم احمدنیا٬ پریسا پرگلکی٬ قصه های عامه پسند٬ مریم خواب زمستانی٬حامد چای داغ و خیلیهای دیگر از معروفهای وبلاگستان هم شرکت کردهاند.
***: دعوت هم نمیکنم کسی را، چون کسی دعوت غریبه را٬ معمولا، نمیپذیرد!
****: بالاخره یکی هم تحویلمان گرفت! مرسی سنجاب جان!