تبليغاتX
لحظه -

نشسته‌بودم سر کاری که فردا باید تحویلش می‌دادم و طبق معمول دیر جنبیده بود و وقتی نبود. و دلم پیش کتابه بود. دلم می‌خواست هی گریز بزنم به ش، یا مثلا به خودم جایزه بدهم که فلان قدر صفحه که تمام شد، یک ربع حق داری کتاب بخوانی و این‌ها.

بعدش یاد حس قدیمی خوبی افتادم. وقت‌های امتحان و کتاب‌‌هایی که دلم پیش‌شان بود. یاد آن بهار ِ کنکور در پیش افتادم که عهد کردم کتاب نخوانم تا بعد از امتحان لعنتی (از بس که منِ سردرگم را گریزان‌تر می‌کرد از درس) و چقدر تلخم کرد آن چندماه دوری از کتاب و چه اشتباهی کردم...

و یاد چی افتادم دیگر؟ این‌که مدتها بود کتاب ایرانی‌ای نخوانده بودم که حوصله‌ام را سر نبرد یا اشتباهات فاحش منطقی و نگارشی‌اش اعصابم را به هم نریزد. "داستان یک شهر" احمد محمود را دارم می‌خوانم. می‌دانم که "همسایه‌ها" و "زمین‌سوخته"‌اش را باید بخوانم اول، اما همین که دارم روایت جذابی از ملال و نومیدی را می‌خوانم، روایت ملموسی از روزهایی که شباهت عجیبی به این روزها دارند، و دائم گوشه‌ی دماغم را چین نمی‌دهم که هیچ، هی دلم برای خواندن بقیه‌ی ماجرا هم تنگ می‌شود، خودش خیلی‌ست!

*دارم ارتفاع کتاب‌های نخوانده را کم می‌کنم که رویم بشود بروم نمایشگاه کتاب. 

+  دوشنبه 1387/02/16 5:4 PM  آذین  |