این یک نامهست.
...
اول فرستادم برایت، برگشت که خورد فهمیدم حذف کردی آیدیات را. وبلاگ را هم.
نه... درست نوشتههات را نفهمیدم. شخصی بود، بریده بریده. یک چیزهایی دستگیرم شد و نشد. و نتیجه؟ گیج شدم بیشتر.
کاش حرف بزنی. بنویسی. چه میدانم... تلفن کنی بهم. آنچه از من تصور کردی به هم میریزد؟ به جهنم... بگذار بریزد.
سمانه، میفهمم این حذف و حذف و حذف کردنها را، دچارش بودهام خودم هم، هستم. از بین بردن هر چیز که نشانی از خودمان دارد، از بس که دل به هم میزند. اما مرا زندانی این ترس همیشهگی، ترس در دسترس نبودن آنکه دوستش میدارم نکن. انصاف نیست که تو نامرئی باشی و بیایی و بروی و من هیچ دسترسی به تو نداشتهباشم. نمیدانم چه گناهی مرتکب شدهام که آدمهایی را که دوست دارم، این همه ندارم...
من اصلا بلد نیستم هیچی را. بلد نیستم زندگی را هیچ. اما با من یا هر ننهقمری که بلد است بشنود حرف بزن.
بنویس. آن وبلاگ سادهی آرام بی آزار هیچ جایی را از این دنیا تنگ نمیکند. اما شاید درد تو را کمتر کند کمی.
به گمانم قبلترها شمارهام را داشتی، گرچه میدانم تماس نمیگیری. نمیدانم... یک راهی باز کن از خودت به من، قول نمیدهم که بلد باشمت، فقط مینشینم نه روبهرویت، که کنارت، بعدش هر چی دلت خواست توی چشمهام نگاه نکن و بگو.
سمانه، لطفا.