از این معلمهه که تو چشم بچهها نگاه میکند، جوری که از نگاهش خجالت بکشند و شلوغ نکنند یا دروغ نگویند، و چارهای هم جز این ندارد، متنفرم. این معلمهه که هر روز، خسته از همه کارهای نکرده و نکرده، خودش را میکشد سر کلاس و هر بار، با همهی دلقکبازیهایش برای بچههای مردم، تلخ است و این تلخیش را میریزد توی نگاهش، آن دخترهی دیوانهی به وقت عقل و عاقل به وقت دیوانهگی، من نیستم.
...
ها... یک وقتی بلد بودم شطحیات بنویسم. چرت و پرت. کلمههایی که زمانی برای هجوم فکرها (بر وزن زمانی برای مستی اسبها) میآمدند و ردیف میشدند روی سفیدی کاغذ. و بعدها مانیتور. گرچه هنوز دستخطم را، با همهی ضعفهایش، خودخواهانه دوست دارم. اینجا را اصلا بگذارید به همان حساب.
...
سهشنبهای، آخ این یکشنبهها و سهشنبههای آرام، باید میرسیدم به دیدن این دختره جان، و دیر بود. و چون دیر بود، از بین آن همه آدمها دویدم؟ هوس دویدن بود شاید. با آن باد آبستن، باد خبر خوش باران، باد آسمان هزار رنگ. و حیف که هی میایستادم، به بهانه انسانها و ماشینها، و بیشتر برای اینکه سختم بود تحمل نگاهشان. و راه رفتمها. آنقدر که بعد از یک روز ساقها ناجور دردناکند.
...
اگر یکی را دیدید که کیفش روی دوش بود، شال سرخ انداخته بود روی سرش و خسته و خسته اما همچنان یکدنده راه میرفت، یکی که پشت چراغ قرمزها، جوری میایستاد که چشمش به غروب ِنزدیک باشد و باد بخورد توی صورتش، خبرم کنید.
...
خودم را جایی میان خیابان امیرآباد ابرگرفته و پل گیشا، چشم دوخته به افق محشر باهار، جا گذاشتهام.