یک دنیا کار داشته باشم، یک دنیا وجداندرد از وظایفی که روی دوشم هست و عقب افتادهاند، یک عالمه دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی، باز هم وقتی حرف میشود از رها کردن، آزاد بودن، زندگی کردن آن طور که میباید و دیر نیست و... صورتم گر میگیرد و امید میآید و فراموشی.
فراموشی که من همان زن رنگپریدهام، که دلخوشیاش محدود شده به دست فروکردن توی جیبها و موسیقی تکراری گوش کردن توی خیابان و متلکهای کثیف رهگذران را نشنیدن. که بیست و چهارسالگی نزدیک به جای اینکه زیبا باشد برایم، ترسناک است، که مثل پرندهی بزرگی شدهام که بال ندارد، و دویدن را هم دوست ندارد، که حرفها و حرفها ارضام میکنند و تمام... تمامم میکنند روزی همین حرفها.
دوست ندارم این نک و نالهها را اینجا بگذارم. اما انگار جز این چیزی آرامم نمیکند.