تبليغاتX
لحظه -
                                      یادم نیست عکس مال کجاست. به گمانم کوربیس...

یک دنیا کار داشته باشم، یک دنیا وجدان‌درد از وظایفی که روی دوشم هست و عقب افتاده‌اند، یک عالمه دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی، باز هم وقتی حرف می‌شود از رها کردن، آزاد بودن، زندگی کردن آن طور که می‌باید و دیر نیست و... صورتم گر می‌گیرد و امید می‌آید و فراموشی.

فراموشی که من همان زن رنگ‌پریده‌ام، که دلخوشی‌اش محدود شده به دست فروکردن توی جیبها و موسیقی تکراری گوش کردن توی خیابان و متلک‌های کثیف رهگذران را نشنیدن. که بیست و چهارسالگی نزدیک به جای اینکه زیبا باشد برایم، ترسناک است، که مثل پرنده‌ی بزرگی شده‌ام که بال ندارد، و دویدن را هم دوست ندارد،  که حرف‌ها و حرف‌ها ارضام می‌کنند و تمام... تمامم می‌کنند روزی همین حرفها.

دوست ندارم این نک و ناله‌ها را اینجا بگذارم. اما انگار جز این چیزی آرامم نمی‌کند.

 

 

+  شنبه 1385/10/16 9:56 PM  آذین  |