تبليغاتX
لحظه -

شبیه بچه‌ای شدم که یه چیزی‌شو گم کرده و روش نمی‌شه به هیچ بنی‌بشری بگه. می‌فهمی؟ حس می‌کنی چقدر بی‌پناهه اون بچه؟ هی می‌ترسه که یه چیزی بشه و اون چیزه لازم بشه و مجبور به اعتراف بشه.

یکی، یکی بفهمه که چه می‌ترسم. من هیچ وقت بچه‌ی مرتبی نبودم. همیشه چیزامو گم می‌کردم. شب امتحان نهایی، کارت ورود به جلسه‌مو گم می‌کردم. لاک غلط‌گیر اون موقع گرون برادرمو، کلیدمو... و چقدر ترسناک بود. چقدر.

الان که فکرشو می‌کنم، برام عجیبه که چرا انقدر می‌ترسیدم؟ چرا یکی اون گوشه‌های ذهن صاب‌مرده نمی‌گفت به درک؟! چرا یکی نمی‌گفت بذار بهت بگن شلخته‌ی شوت! به جهنم!

هنوزم همین طورم. هنوزم یه چیزی رو گم می‌کنم که راهی واسه بازیافتش نیست. یه چیز حیاتی. یه چیز لعنتی که اگه نباشه، سه سوت ثانیه هم لازم نیست که همه‌ی دنیا بهش نیاز پیدا کنن.

یکی بیاد بهم بگه، یه مسلمونی، نامسلمونی، که بی‌خیال بابا. بی‌نظمی، بی‌فکری، گاهی بدجوری احمقی؟ به جهنم... واسه چی می‌ترسی کم بیاری؟ مگه کم آوردن گناهه؟ تا کی از نمره نوزده می‌ترسی؟ وا...ی! یادم نمی‌ره اون روز هفت‌سالگی رو که اولین بار 18 گرفته بودم و چقدر توی خونه‌‌، وقتی هیچ کس نیومده بود هنوز، راه رفتم و گریه کردم و واسه خودم توجیح* تراشیدم...

من همونم هنوز، به خدا همونم. از هفت سالگی‌تا الان، همونم...

 

آدمها چرا بزرگ نمی‌شن؟

یکی، یکی بفهمه که چقدر می‌ترسم. 

 

 * شاهد بزرگ نشدن هم از غیب رسید. توجیه نه توجیح!

  

+  سه شنبه 1385/10/26 10:6 PM  آذین  |