مینشینم توی تاکسی، با کیف کولی و پوتینهای پنج ساله و شلوار جین و مقنعه و شاگردن. تا خودم را جمعو جور کنم، نگاهم میرود طرف دختری که کنارم نشسته. ظریف، با ناخنهای فرنچ شده، پوتین پاشنه بلند خوش دوخت، آرایش درست و حسابی، شال پشمی مد امسال، کیف خانمانه...
حسم؟ مخلوطی از حسادت و تمسخر و شگفتی.
دوست دارم مثل او باشم؟ نمیدانم. ناخنهای بیرنگ، آرایش ناشیانه کمرنگ و همین پوتینها و کیفکولهای را ترجیح میدهم به گمانم.
پس چرا باز نگاهم، کنجکاوانه میرود سمتش؟ نمیدانم.
چه طور او میتواند و من نمیتوانم؟ نمیدانم.
من از دنیا چه میخواهم؟ او چه میخواهد؟ باز هم نمیدانم...
اینها را نوشتهام که در حقیقت خودم را برتر از او بدانم؟ همهاش از روی حسادت است، ناتوانی از مثل او بودن؟ نمیدانم. نمیدانم. نمیدانم.