
منتظرم.
منتظر یک چیزی که من را دوباره شبیه کلمههای خودم کند، یا نمیدانم، کلمههایم را شبیه خودم.
صبحها با خودم میگویم سر ِکار، موسیقیای، عکسی، متنی پیدا میکنم، یا رفتنی از خانه، توی آسمان ابرآلود بزرگراه، یا درختم، نارون بلند سر ِخیابان نیلو، یا آن چند تا اقاقیایی که وقتی از همت میپیچی به مدرس شمال، مثل پریهای دم دروازهی بهشت به آدم سلام میکنند، یا همان خانهههی آجری ته کوچه و پنجره و گلدانهایش، یا ماجرای نسیم و این چند تار موی سرکش که بندیِ سنجاق نمیشوند و میآیند روی پیشانی... چیزی پیدا میکنم که بنویسم ازش.
عصرها، به دستهام نگاه میکنم، دنبال کلمات میگردم، و میگویم که ننویس از چیزی که نیست، شاید برگشتنا، توی همان یک لحظهی بیرون زدن از شرکت، وقتی باد میآید و برگها، زبانگنجشکها، توی هوا میچرخند، و پیرزنی آرام آرام، یک جور ترسیده و غمگینی، از سر کوچه رد میشود و قدمهای من را آرام میکند بیاختیار، توی آن تردید که ماشین بگیرم یا پیاده بروم و آخر پیاده بروم تا سر میرداماد، و بعد هم ونک و دستفروشهاش، تاکسیخطیها و آدمها، فالها که نمیدانم از چیست که هی برای من ِناگریز و ناگزیر و بی"چاره" میآیند "بهار توبهشکن میرسد، چه چاره کنم"، پل عابر پیاده که تازگی کفپوشش را سیمان کردهاند به جای فلز، که با خودم میگویم برای علی کوچک بهتر است این، کمتر سرد است، و جلوی خودم را میگیرم که دست بکشم به کفاش که ببینم زبر است یا میشود روش راحت نشست، کوچهمان که هی حواسم را جمع میکنم از پیادهرو بروم نه کنار خیابان، و با درختها که شاخههاشان آمده روی زمین، ماشینها که چسباندهاند به در خانهای، خانههای قدیمی که خراب شدهاند و آوار و شن و ماسه که ریختهاند توی پیادهرو که جایش یک عالمه طبقهی نوساز اکازیون ببرند بالا... با همهشان مسابقه میدهم و هی میبازم و از پیادهرو میافتم بیرون، نگاهم که توی درهای شیشهای و آیینهای خانهها غافلگیرم میکند، مقنعه و شالی که صاف میکنمش هی، یا وقتی میرسم خانه و مینشینم پشت میز، روبهروی پنجره، و آنتن خانهی آن ور خیابان که با یاکریمی که مینشیند رویش فال میگیرم: گاهی هست، گاهی نیست، گاهی تنهاست، گاهی یکی کنارش نشسته، یا صدای آن پرندههه که مجبورم میکند موسیقی را قطع کنم تا فقط او را بشنوم که یکریز میخواند، یا آن گنجشکها و سارها که میآیند توی بالکن و زود، قبل از اینکه فرصت کنم کسی را صدا کنم ببیندشان، پر میزنند... به خودم میگویم شاید توی اینها چیزی پیدا کنی که هست، که میشود ازش نوشت.
اما همهی اینها هستند و آنِ من نیست.
نمینویسم. منتظر میمانم، منتظر چیزی که من را دوباره شبیه کلمههایم کند، یا کلمههایم را شبیه من. به جاش روزها خیلیخیلی تند میگذرند، جوری که از تقویم میترسم، از سیام اردیبهشت، از این همه گذشتن از اول بهار، از سه چهار روز ندیدن واو، دو هفته ندیدن تو، از هزار هزار روز ندیدن تو، از همهی قول و قرارها که باز کهنه میشوند، بیقرار، از آن شبیه هم شدن روزها، از این همه افتادن، و باز نیمخیز و دست به پهلو، ایستادن، از خندههایی که به یک لحظه میتوانند گریه شوند، از این که توی دستهام چیزی نیست، چیزی برای نوشتن نیست، چیزی برای بازگشتن کلمهها به من، بازگشتن من...
*این موسیقی فیلم "بیوفا"ست. کار این آقا که گفته موسیقی مذهبش است و خب، من که میگویم خوش مذهبی است.
به گمانم یک جاییش صدای سر صحنه هم دارد، که خب من همینجوری بیشتر دوستش دارم.
** عکس از اینجاست.