گریزی نیست از گذشتن از همان خیابانها که جای زخم راه رفتنهای بیمقصد تو را روی سنگفرششان دارند، از زیبایی سادهی هر بار، هر روز، دیدن همان درختها که آن شب، آن شب، آخ آن شب، سایه انداختهبودند روی نور زرد چراغ کنار خیابان.
گریزی نیست از همهی دوازدهم خردادهایی که میرسد، پانزدهم آذرهایی که در راهند.
باید از همهشان گذشت بارها، باید همهشان را زندگی کرد هی، و هی آرام ماند، بی قصه، بی شکایت، بیحرف، هی جنگید، برای رها شدن از یادی که به ناخن برکندهاند انگار، بر کُندهی درختان جنگلی.
...
یا شاید، باید جنگید، برای ماندن آن نقش، تا درخت اگر قرار است سایه و برگ و بری بگیرد، قدی بکشد، گم نکند آن نقش زخم عزیز را میان پیچ و خمهای پوست تنش، که هر روز و هر روز پیر میشود.
...
نمیدانم که، نمیدانم.
...
...
بركندهی تمام درختان جنگلی
نام تو را به ناخن بركندم،
اكنون تو را تمام درختان
با نام میشناسند.
*
نام تو را به گردهی گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اكنون تو را تمام پلنگان كوهها
اكنون تو را تمام گوزنان زردموی
با نام میشناسند.
*
ديگر نام تو را تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند كرد
و مرغهای خوشخوان
صبح بهار نام تو را
به جوجههای كوچك خود ياد خواهند داد.
*
ای بیخيال مانده ز من دوست
ديگر تو را زمين و زمان
از بركت جنون نجيب من
با نام میشناسند.
*
اي آهوی رمندهی صحرای خاطره
در واپسين غروب بهار
نام مرا
به خاطر بسپار.
* آخ آقای آتشی، با این ضرباهنگ کلماتتان، با این "با نام میشناسند"، این "بیخیال مانده ز من دوست"، این "آهوی رمنده ی صحرای خاطره"، که به صید نمیآید، نمیآید، نمیآید...