آسمون سیلیخوردهی کبود.
رعد و برق و درختهای بیتاب و باد، که نه، طوفان.
صدای پنجرههایی که به هم میخورن و هنوز، تک و توک صدای حالا دور ِ هلکوپترها.
پارک دم خونه سوت و کوره. انگار نه انگار که این موقع روز، این موقع از هفته، آدما و ماشینها به هم راه نمیدادن برای چند ساعت بیشتر سرگرم شدن.
چایی لازم دارم، اما میدونم که نمیره از گلوم پایین چیزی.
کاغذ آچهاری که سهشنبهای گرفتم دستم، چروک خورده و نیمهلوله شده، روبهروم روی میزه.
روش نوشته به خدا پناه میبریم.