تبليغاتX
لحظه - .

آسمون سیلی‌خورده‌ی کبود.

رعد و برق و درخت‌های بی‌تاب و باد، که نه، طوفان.

صدای پنجره‌هایی که به هم می‌خورن و هنوز، تک و توک صدای حالا دور ِ هلکوپترها.

پارک دم خونه سوت و کوره. انگار نه انگار که این موقع روز، این موقع از هفته، آدما و ماشین‌ها به هم راه نمی‌دادن برای چند ساعت بیشتر سرگرم شدن.

چایی لازم دارم، اما می‌دونم که نمی‌ره از گلوم پایین چیزی.

کاغذ آچهاری که سه‌شنبه‌ای گرفتم دستم، چروک خورده و نیمه‌لوله شده، روبه‌روم روی میزه.

روش نوشته به خدا پناه می‌بریم.

 

+  جمعه 1388/03/29 4:51 PM    |