این اشک لعنتی که از دیروز رها نمیکند، که آشنا و غریبه نمیشناسد، کفارهی کدام لحظهای است که باید بودم و نبودم؟ که باید نباشم و هستم؟
این اشک لعنتی، کفارهی همهی آن لحظههایی است که نفس میکشیدم٬ گیرم ناآرام و ملتهب٬ و خون پر میشد توی گلوی "ندا"، همهی لحظههایی که نفس میکشم٬ گیرم این همه سخت و تنگ٬ و ندا نفس نمیکشد.
ترسم، ترسم، ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود...