تبليغاتX
لحظه - .

چه بی‌انصاف بوده‌ایم ما، در خواندن و دیدن و شنیدن آن همه‌ها که شنیدیم و دیدیم و خواندیم.

و نفهمیدیم.

...

قاصدک اخوان را یک وقتی از بر بودم، زمستان را هم. و وقتی معلم ادبیاتِ همیشه پرت، با آن لحن یکنواخت می‌خواند که اخوان زمستان را پس از کودتای بیست‌وهشتم مرداد سال 32 سرود، وقتی جو خفقان و اختناق حاکم بود و نویسندگان و شاعران و روشنفکران سر در گریبان افسردگی فرو برده بودند... من بی‌حوصله، زمزمه می‌کردم که چرا کوتاهش نمی‌کند، که اخوان را بلدیم، بیست و هشتم مرداد را بلدیم، افسردگی را بلدیم، خفقان را بلدیم.

بلد نبودیم.

...

حالا، این روزها و شب‌ها که بین این همه خبرهای بد و ترس‌آور، دنبال روزنه می‌گردم، که هنوز منتظرم، و خسته‌ام از این انتظار، خسته‌ام از این هنوز، خیال می‌کنم لبه‌ی پرتگاهی هستیم، و کسی روبه‌روی پیشانی‌مان سلاحی گرفته، و به روی‌مان لبخند زشتی می‌زند. و لابد گناه همه‌ی این فیلم‌ها و قصه‌هاست که خوش‌باورم کرده‌اند، که منتظرم صدای تیز شلیک تیری از دور، از جانب کسی که به یاری‌مان آمده، بیاید، که زانوهای آن‌که به ما نشانه رفته، بلرزد، که از لحظه استفاده کنیم و اسلحه‌اش را از چنگش دربیاوریم، که قلب‌مان از این تپش تند و پراضطراب رها شود کمی.

حالا، این روزها و شب‌هاست که من تازه می‌فهمم قاصدک هان چه خبر آوردی یعنی چه، گرد بام و بر من بی‌ثمر می‌گردی یعنی چه، دست بردار از این در وطن خویش غریب، ابرهای عالم شب و روز، در دلم می‌گریند یعنی چه.

می‌فهمم وقتی اخوان شانه بالا می‌اندازد که انتظار خبری نیست مرا، اما آخر طاقت نمی‌آورد و صداش می‌کند که قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای، راستی آیا جایی خبری هست هنوز، یعنی چه.

...

می بینی جمعه، این عصر جمعه چه‌جور کش آمده روی همه‌ی روزها؟

می‌بینی که همه‌ی روزهامان جمعه‌اند؟

 

+  دوشنبه 1388/04/01 11:0 PM    |