تبليغاتX
لحظه - .

نمی‌دانم از کی، حتی نمی‌دانم تا کی، اما روزها و شب‌هایی می‌رسند که دائم باید حواست باشد، مخاطب خشم تو آن راننده‌ی تاکسی که تحلیل صد تا یک غاز می‌کند، مغازه‌داری که از "شلوغ‌بازی"ها و کسب و کار کساد شده‌اش می‌نالد، همکارت که غر می‌زند از کلاس زبان رفتن افتاده، آن یکی که دلخور است تآتری را که دعوت بوده نتوانسته برود و به دل خوش تماشا کند، جوانک روستایی که ذوق سپر و کلاه‌خودش را دارد و توی خیابان جولان می‌دهد، آبدارچی شرکت که از افزایش حقوقش ذوق می‌کند و دنیا را آب ببرد عین خیالش نیست، یا حتی مادرت که یک بند دم گوش‌ات می‌خواند که فایده‌ای ندارد، همیشه همین‌جوری بوده... نیستند.

زمان سخت و امیدوارم نه چندان درازی می‌رسد که باید دشمن را بشناسی، مرزهای نفرت و خشم‌ات را هم، فراموش نکنی چه شد، چرا شد، و حواس‌ات باشد به خودت، که اندوه و دل‌زدگی بی‌هویت‌ات نکند، که انسان بمانی، که انسان بمانی، که انسان بمانی.

 

+  چهارشنبه 1388/04/03 1:47 PM    |