بعضی شغلها هستند، مثل رفتگری، آبدارچیای، و کمی هم گارسونی، از آن نوع گارسونهای زورکی که آدم قشنگ حس میکند نگاه خسته و بیزارشان را، که بسیار هم لازمند، اما دردناکند خیلی.
یعنی که من سختم است آقای آبدارچی همسن پدرم باشد و این همه احترام زیادی بهم بگذارد و هر چه من اصرار کنم که نه، باز میز اتاقم را تمیز کند و برایم چایی بیاورد و بعد هم که مثل امروز بشنوم اخراجش کردهاند یک جور تازهای غصه بخورم که ای بابا، طفلک بیکار شد توی این اوضاع بلبشو*.
یعنی که من سختم است ساعت سهی نصفهشب صدای جاروی آقای رفتگر پیر کوچهمان بیاید.
جوان هم که باشند یک جور دیگری سخت است لعنتی.
*بلبشو اساسا واژهی مضحکیست.