تاریک روشنای دم غروب، با صدای یکریز و پیوستهی پرندهها.
چند روزی هست که دمدمهای صبح صدای یک پرنده میآید. صدایش تازه است، یعنی من تا به حال نشنیده بودمش.
این که میگویم دمدمهای صبح، نه از دیدن سپیده است، نه اذان، نه ساعت و نه نشانهی دیگری. نشانهام صدای همین پرنده است.
مثل دیشب، که توی خواب و بیداری، دیدم با یکی که یادمش نمانده، توی خیابان میدویم. با ترس و اضطراب و باز هم کمی امید.
دیدم مرد میانهسال و نحیفی را گرفتهاند چند نفر، با فاصلهی چند انگشت از زمین بلندش کردهاند و به زور میبرند. دیدم که یکیشان چنگ انداخته بود توی موهای مرد، و از من کاری برنمیآمد جز این که توی دلم، یا شاید که بلند بلند بگویم ای وای، ای وای...
از خواب پریدم. قلبم تند میزد، آرام نمیگرفت.
همان موقع بود که صدای پرندههه آمد. تنها و رسا میخواند.
فهمیدم که دارد صبح میشود، بی که چشمم بیفتد به ساعت، بی که سپیده را ببینم از پشت پردهها، بی که صدای اذانی بیاید.
آرام گرفتم.
آرام گرفتم.