تبليغاتX
لحظه - بیا، تا برایت بگویم..

به گمانم از آن روزی شروع شد که رفتم خانه‌ی یکی از بچه‌های دانشگاه، یک سال بود تقریبا که ازدواج کرده بود و من فراری از این جور دید و بازدیدها هی امروز و فردا می‌کردم برای سر زدن به‌ش.

رفتم و کلی متلک دوستانه خوردم و دو تا دیگر از بچه‌ها را هم آن‌جا دیدم. یکی دیگرشان هم ازدواج کرده بود و دوتاشان هم فوق همان رشته‌ی منفور من را خوانده بودند و برای دکترا هم خیز برداشته بودند که نشده بود هنوز.

از من پرسیدند تو چه می‌کنی، که گفتم کجاها بودم توی این چهار سال و الان کجایم و کلا کار بدی نمی‌کنم و این‌ها.

بعد یکی‌شان گفت آخی، تو بالاخره رفتی سراغ همون چیزا که دوس داشتی؟

درست همان موقع بود که انگار برگشتم عقب و خودم را دیدم که هی دارم فرار می‌کنم، توی همه‌ی این چهار، پنج سال، از هر چه دوست نداشتنی‌ست، از هر چه ربطی به من ندارد و باز مثل جلبک‌ سمج و لزج کف رودخانه چسبیده به پایم و بی‌انصاف هی پایین می‌کشدم.

...

یک تصویری توی ذهنم هست، از یک بعدازظهر یا شاید هم عصر تابستانی. شش سال پیش به گمانم. آخرین صفحات گتسبی بزرگ را خوانده بودم و بسته بودم‌ش شاید، و موسیقی ِ «فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق» هم بود، باز هم شاید. هر چه هست این تصویر رنگ این دو تا را دارد.

یادم مانده که مامان و بابا رفته بودند پارک همین نزدیکی قدم بزنند و به من هم گفته بودند و نرفته بودم، بس‌که موجود پارک‌گریزی هستم کلا، بس‌که از این قدم زدن از سر ناچاری، در محیطی از خوش‌بختی‌های بدمینتونی و بستنی و گاز پیک‌نیکی بدم می‌آید.

مانده بودم توی خانه، گتسبی بزرگ، با اندوه بزرگ و ناکامی بزرگ‌ترش بود، آن موسیقی لعنتی هم بود، یک عالمه "نمی‌دانم" داشتم حمل می‌کردم توی قلب صاحاب‌مرده و هیچ کس، به طور مطلق هیچ کس نبود برای این که همین جوری الکی بتوانم، یا بخواهم زنگ بزنم به‌ش، همین‌جوری الکی شال و کلاه کنم برای دیدن‌ش، و همین جوری الکی چاهار تا حرف‌ صدمن‌یک غاز بزنیم و جان‌مان سبک شود کمی.

قبل از آن روز و بعد از آن، بارها شد که از این "هیچ‌کس نبود"ها پیش بیاید، اما من وحشت ِ تهیِ آن عصر تابستان را یادم نمی‌رود هیچ وقت.

...

دو حالت دارد، یا پدر و مادر شما از کودکی قهرمان شما هستند، یا نیستند.

اگر قهرمان شما نباشند، باز دو حالت دارد، یا دوست‌شان ندارید، یا دارید.

اگر قهرمان شما هستند، خوشا به حال شما.

اگر نیستند و دوست‌شان ندارید، باز هم یک جورهایی رسته‌اید از خطر، گرچه دردهایی هست با شما و می‌ماند با شما که ناگفتن‌ش از گفتن، به.

اما اگر قهرمان شما نیستند و دوست‌شان دارید، اگر دنیای‌تان قدر تمام مصلحت‌ها و عرف‌ و قانون‌ها، قدر تمام دل‌سوزی‌ها و آرزوهای ناکام‌مانده‌شان جداست، اگر دلِِ دل شکستن ندارید و باز دائم در کار دل شکستن از هم‌اید، بیایید اندازه‌ی چند دقیقه، شاید هم قدر یک عمر، دست بگذاریم روی شانه‌ی هم، و لبخند تلخی بزنیم از سر همراهی‌، هم‌داستانی.

...

هم‌داستانی را بلدی؟ فرق می‌کند با دوستی، یا هم‌دلی، یا همراهی.

خوب است آدم هم‌داستان داشته باشد. حالا این هم‌داستان می‌تواند به آدم فحش‌ هم بدهد، آنچنان آستینی هم بالا نزند برای کمک کردن به آدم (دست بالا بگیر چاهار انگشت بالای مچ)، اما همین که هست، یعنی که با زخم‌ها و دردهای کم‌تر، با به در و دیوار خوردن‌های کمتری، "خودم" بودن آدم میسر می‌شود.

شبیه آن وقت‌های بچگی که اگر می‌زدی گلدان می‌شکستی، وحشت برت نمی‌داشت، می‌دانستی برادرت هم دیروز زده بشقاب شکسته، و تو تنها موجود شکننده‌ی عالم دنیا نیستی.

اگر هم‌داستان نداشته باشی، رو می‌آوری به زندگی زیرزمینی.

این زندگی زیرزمینی که می‌گویم، خیال نکن که یعنی زندگی مخفیانه، نه، زندگی زیرزمینی یعنی نگذاری صدای "خود"ت از یک حدی بالاتر بیاید.

یعنی در بسیار جاهایی از زندگانی‌ات، لبخند بزنی و بگذری، چون با آدم‌هات زبان و ادبیات مشترک نداری، که حرف زدن و خواستن یعنی درگیری و جنگ، و چه اهل‌ش باشی چه نه، می‌دانی که یک جاهایی صلح و آرامش از حقیقت بهتر است.

زندگی زیرزمینی، یعنی گاهی یادت برود که قرار بوده چه جوری زندگی کنی، یعنی دائم مجبور باشی به یاد خودت بیاوری، که چه شکلی هستی، چه شکلی می‌خواهی باشی.

انگار که آینه نداشته باشی و هی دنبال خودت بگردی توی آینه‌ی خانه‌ی دیگران، شیشه‌ی ماشین‌ها و ویترین مغازه‌ها.

و هیچ وقت خدا هم تصویرت بی‌غش نباشد، خود خودت نباشد.

که همیشه‌ی خدا مجبور باشی پیرایه‌ها، اضافه‌ها را بزنی کنار توی ذهن‌ت؛ و خودت را تصور کنی.

که خسته شوی از این تصور کردن. خسته شوی از این در ذهن، در خیال زندگی کردن.

و آدم‌ها را ببینی که بعضی‌شان چه خوب بلدند مهار کردن این خود زیرزمینی‌شان را. عاشق می‌شوند؟ خب ازدواج می‌کنند، و افتخار می‌کنند که اگر جامعه فلان جور نبود ما ازدواج نمی‌کردیم که، چون خواستیم با هم باشیم، ازدواج کردیم.

پول درمی‌آورند و پول درمی‌آورند و بی‌خیال آرمان‌ها و آرزوهاشان می‌شوند؟ مجبورند، مجبورند هی خط قرمزهاشان را رد کنند، تا بتوانند در دایره‌ی به گمان آن‌ها تنگ شده‌ و من می‌گویم کم‌رنگ شده‌ی زندگی حقیقی‌شان، زنده بمانند.

همان قصه‌ی مزخرف گشنگی و عاشقی.

...

بعضی‌ها اسم‌ش را می‌گذارند رندی.

خب، من به رندی احترام می‌گذارم، به ذکاوت نوع بشر برای به سلامت گذشتن از کنار توفان‌، برای تغییر کاربری نامطلوب به مطلوب، برای وقت‌شناسی در راست و دروغ گفتن‌، در عاشقیت و فارغ‌دلی‌، در خنده و گریه حتی.

اما بلدش نیستم. هر کاری می‌کنم، در نظرم یک جور توهین مستتر با خودش دارد که دارد.

گرچه این زندگی زیرزمینی هم بد پوستی می‌کند از آدم.

...

« آخی، تو بالاخره رفتی سراغ همون چیزا که دوس داشتی؟»

بالاخره‌ای وجود نداشت. "چیزایی که دوست داشتم" هم. چیزی اگر بود٬ یک حرکت طولانی بود، و چیزهای بی شماری که دوست نداشتم و ازشان فرار کردم هی.

آقای اکتاویو پاز گفته به گمانم که آدم نصفه‌ی دوم عمرش را به برداشتن سنگ‌هایی می‌گذراند که در نیمه‌ی اول زندگی‌اش، خودش جلوی تنها روزنه‌ی نور گذاشته. 

من راستش نمی‌دانم آن دستی که سنگ‌ها را گذاشت، دست من بود یا دیگری، شاید هم چندین دست در امر شریف سنگ‌اندازی و سنگ‌گذاری با هم مشارکت سازنده داشتند.

هر چه هست، من به پشت سرم نگاه کردم، و روزهایی را دیدم که یک عالمه آرزوی ناپخته، خوشرنگ، شبیه سنگ زیر آب داشتند با خودشان، از آن جور آرزوها که یکی که کاربلد است باید دست کند از توی آب بیاورد‌شان بیرون، رنگ‌شان که رنگ خودشان شد، به آدم بگوید ببین، این این است، این این‌جوری‌ست، حالا نزدیک‌ترین و کم‌خطرترین راه را انتخاب کن.

دیدم که همچین کسی نبود.

دیدم که هم‌داستانی نداشتم، یا اگر داشتم‌ از دست دادم‌ش*، دیدم که هرگز قهرمانی نداشتم، که محصور بودم بین آدم‌هایی که در بهترین حالت شبیه آدم‌های آن روز مهمانی بودند، یک دنیا، یک عالمِ دنیا سوا از من.

دیدم که از همان وقتی که توانستم شروع کردم به فرار، برای یافتن جاهایی که مردم‌ش شبیه من باشند.

دیدم که چه‌قدر زمین خوردم، چه‌قدر اشتباه رفتم، یا یک راه را که خیلی‌ها دست توی دست قهرمان‌شان، هزار سال قبل، خوش و خندان و بستنی لیس‌زنان رفته بودند، من تنهایی، ترس‌خورده و دست به دیوار رفتم و بعدش چه‌قدر به خودم و ترس‌هام خندیدم.

فکر کردم که، آدم گاهی باید برگردد به عقب، نگاهی به خود طفلکی‌اش بیندازد و حتی به قیمت شنیدن حرف‌های مکرر و هزارباره، یاد خودش بیاورد که از کجا آمده و آمدن‌ش بهر چه بوده اصلا.

یاد خودش بیاورد که لعنتی جان، یک عالمه راه مانده، یک عالمه زخم برای برداشتن و اشک برای ریختن، که کمی خنده و نفس راحت هم تنگ‌ش گذاشته‌اند لابد.

یاد خودش بیاورد که تک تک روزها چه گذشته‌اند برای‌ش، که هیچ چیز برای‌ش آسان نبوده هیچ‌وقت.

حالا، اگر از خودش پرسید چرا پس بعضی‌ها هم قهرمان دارند، هم هم‌داستان، هم بی‌که نیمی از رنج تو را ببرند، گنجی هزار برابر تو دارند توی دست‌هاشان، توی دل‌شان... اومم... باید بگوید چی کار داری تو بچه، سرت توی کار خودت باشد، وقت تنگ است.

 

 

 

* مثل جک، دوست بزرگ‌تر ویل، شخصیت اصلی کتاب کوه‌های سفید که وقتی روی سرش کلاهک گذاشتند، شد شبیه بقیه، شد آدم بزرگ و ویل را تنها گذاشت. 

** برای من که این روزها طویل‌خوانی‌ام نمی‌آید، این همه طولانی نوشتن خجالت دارد. اما بگذاریدش به حساب یک نامه‌ی دل‌جویانه‌ی اسکاتلندی به خودم، و به هر کسی که دنبال یک هم‌داستان می‌گردد.

 

+  سه شنبه 1388/04/30 7:42 PM    |