نوشتهام: آدمها دوست داشتنی هستند، پست ترینشان هم.
آنکه حماقت میکند، میکشد، میدزدد، خیانت میکند، دوستداشتنیتر است، سزاوار بیشتر دوست داشتن، اگر کسی بتواند.
همه شعارش را میدهیم که اگر دوستداشتن بود، دنیا زیباتر بود. اما دوستداشتن سخت است، خیلی هم.
ننوشتهام آدمها را دوست دارم، میدانم که سزاوار چنین حکم دادنی نیستم. هرگز آنقدر تحت فشار و ظلم و دلشکستهگی نبودهام که محکی باشد برای وسعت سینهام.
اما به این معتقدم که میشود دوست داشت. و هنر دوست داشتن در این است که آنکه را دیگران دوست ندارند، دوست داشته باشی. و این دوست داشتن، مبارزه با زشتی را نفی نمیکند، با خود فراموشی به ارمغان نمیآورد، فقط، نمیگذارد نفرت و خشم را چاشنی رفتارهایت کنی.
شاید این طور اگر بگویم درستتر باشد، که اگر دوست داشتن، نیروی حاکم بر این جهان باشد، اگر ارادهای برتر و بزرگتر از ارادهی همهی ما (چه خدایی باشد و اراده را به خدا نسبت بدهیم و چه خدایی نباشد و اراده، ارادهی جمعی حاکم باشد)، بر اساس دوست داشتن، بخشش و درک عمل کند، زندگی جور بهتری خواهد بود.
* هیچ وقت نشده بتوانم منظورم از این دوست داشتن و مهربانتر بودن را به کسی بفهمانم، از بس که زبانم میگیرد وقتی میخواهم دو کلام حرف حساب بزنم! همهی اینها را بگذارید به حساب هذیانهایی که گاه و بیگاه در ذهنم میچرخند. این کلمات ثقیل و سنگین مال من نیستند. من سادهتر از اینها هستم.
** پست شصت و نهم این وبلاگ حذف شد. محض خاطر دوستی که خواست حذفش کنم و بهش گفتم نه!