دارم بزرگ میشوم به گمانم. یا شاید هم کوچک. دارم به زور توی قالبی که برایم ساخته شده جا میگیرم. دارم جا میگیرم. کمکم دارم بلد میشوم که دروغکی بخندم. دروغکی بگویم خوبم. دروغکی به مونا بگویم که قیافه و لباسش شب نامزدیش خوب بوده و وقتی حال تلفنی حرف زدن با دایی و زنش را ندارم، بگویم دروغکی بگویند که خوابم، نیستم. دیگر وقتی پر بالشها یا توسنهای مبل میریزد، نمیبرم توی هوا ولشان کنم، که پرواز را تجربه کنند. دیگر مورچهها را از توی آب نجات نمیدهم. دیگر دلم به حال اشیا نمیسوزد... هه! میگویی خوب آدم بالاخره یک وقتی رها میکند این بچهبازیها را؟ میگویی زشتی و ظلم دارد بیداد میکند آنوقت تو...؟ نمیدانم. اما هر کس معیاری دارد. معیاری برای فهمیدن اینکه به قول شاعری حال « بالاش» چه طور است. مثل سهراب که حواسش به گلآلودی آب بوده. شعارها و دغدغه های بیرونی لغلغهی زبان که هست، اینجا میخواهم خود خودم باشم. خیلی چیزها تغییر کردهاند. میکنند. میترسم از آنچه قرار است از من باقی بماند، و با ترفند هزاران توجیه درست جلوه کند. دلم میخواهد باور کنم که حواسم هست، که اگر نه در ظاهر، که پیش خودم همیشه خودم میمانم. رها از جریانی که خیلیها را میبرد. رها از گله.*
* این را به گمانم یک سال پیش نوشته بودم. آنچه قرار بود از من بماند، همین امروز هم در حال کاهیدن است. میشود خوشبین بود که مثل یک صخره در حال تراشیده شدنم و شاید آخرش مجسمهی خوشگلی شدم! میشود هم واقعبین بود که مورچه چیه که کلهپاچهاش چی باشه و ذره اگر کاهیده شود، چه شود! :)