تبليغاتX
لحظه -

خسته و آویزان می‌رسی خانه، یکی دو تا کتاب، نوار یا CD را که تازه‌ خریده‌ای ولو می‌کنی روی تخت و یکی دو تا- و نه همه- را که سرجمع قیمتشان آنقدر نشده که والدین گرامی نچ‌نچ کنند، که تو با این چندرغاز حقوقت، اصلا آینده‌نگر نیستی، می‌بری نشانشان می‌دهی. و تا آخر شب، با پا‌هایی که از خستگی دارند می‌افتند، پشت همین صفحه سفید می‌نشینی و بعد، آنهایی را که هدیه خریدی کادوپیچ می‌کنی و بقیه نخوانده‌ها ونشنیده‌ها می‌ماند برای خودت...

وقتی کیسه کتاب توی دستم هست، زیبا می شوم، خیابانها خالی نیستند، تهی، تاکسی که گیرم می‌آید ابی گذاشته، سر کرایه که بحث می‌شود آخرش همه می‌خندند به جای دعوا، از پشت پنجره‌ی ماشین، شاخه‌ها و برگ مچاله‌ی آخر، قشنگ است، دلگیر نیست، شام مامان خوشمزه‌تر از همیشه است، شب عزیز اصلا کوتاه نیست و صبح، تا آخر آخر آخر دنیا دور دور دور است. 

+  شنبه 1385/11/14 10:43 PM  آذین  |