تبليغاتX
لحظه -

جایی شنیدم که مردی می‌گفت، زنها خاطرات بد را خیلی بیشتر از خاطرات خوب به خاطر می‌سپارند، برخلاف مردها. نمی‌دانم این حرف پایه و اساس روانشناسی دارد اصلا یا نه. اما راستش در مورد من که بدجوری صدق می‌کند. استعداد غریبی در به یاد آوردن تک‌ لحظه‌های دردآور از نود و بوق سال قبل تا همین لحظه قبلی دارم که گاهی خودم را هم کلافه می‌کند. سوتی‌ها و اشتباه‌ها و دل‌شکستگی‌ها، دل شکاندن‌ها حتی، خوب یادم می‌ماند.

یک نمونه احمقانه‌اش:

اول دبستان بودم. اول دبستان تاریک و پراضطراب نادوست‌داشتنی. آخرهای صف جایم بود. نمی‌دانم کدام احمقی فکر کرده بود یک بچه‌ی تخس کلاس پنجمی می‌تواند مبصر بچه‌های کوچکتر باشد و بهشان امر و نهی کند. یک صبح نکبت یادم هست، که نمی‌دانم چرا دیر رسیده بودم. دختره اول بهم توپید که چرا دیر آمدی، بعد هم برای اثبات قاطعیتش به گمانم، گفت حالا که دیر آمدی باید پشتت را بکنی به بقیه که توی صف هستند. با دستهایش شانه‌هایم را گرفت و تند و خشن برم گرداند. و بعد، بلافاصله انگار که بخشیده باشدم، دوباره برم گرداند و چیزی هم در همین مضمون که چون دختر خوبی هستم این دفعه من را می‌بخشد سرهم کرد.

به گمانم کاپشن بلند آبی تنم بود با لبه‌های سپید و دو تا خرگوش کوچک کنارش. سرم پایین بود که یادم مانده حتما. آن بخشش ملوکانه که احتمالا به خاطر قیافه‌ی مظلوم و احمق‌تر من بوده، بیشتر از آن بدجنسی و بالهوسی کودکانه اذیتم کرد.

نمونه‌هایش زیاد است. یک تغییر لحن، از سر باز کردن تر و تمیزی از سوی کسی که دوستش داری، نگاهی که وقت صحبت با کسی، ناگهان به سمتی میل می‌کند، حرکت خفیف گوشه‌ی لب به بالا و... نه این که فقط حسشان کنم، که یادم می‌ماند. بعدها، سعی می‌کنم با تعریف کردن یا آوردنشان به روشنایی، ازشان خلاصی پیدا کنم. اما نمی‌شود. خیلی‌هاشان را، عمیق‌ترین و دور از دسترس‌ترینشان را حتی نمی‌توانم برای خودم تعریف کنم. از کوچکی‌شان و آزار بزرگی که بهم می‌رسانند خجالت می‌کشم. سوزش تلخ و سنگینی ته گلویم را می‌گیرد. یکی توی دلم بهم می‌خندد.  

 

 

* این جور اتفاقات باعث می‌شود به خودم و آدمهای ساده و ساده‌تر از خودم ایمان بیاورم. و به نابی و اصالتی که  بی‌سروصدایی می‌تواند داشته باشد و  رنگ و لعاب و شعار و سر و صدا، نمی‌تواند.

+  سه شنبه 1385/11/17 1:0 AM  آذین  |