تبليغاتX
لحظه -

در سنگین و شیشه‌ای شیرینی‌فروشی را هل دادم که بروم بیرون، خانم مسنی پایین پله‌ها بود، با یک چرخ‌دستی بزرگ، از این سیاه‌ها که می ‌برند میدان تره‌بار و اینها. داشت سعی می‌کرد بیاید بالا، من را که دید، که مکث کرده بودم میان دو لنگه‌ی در و منتظر که او بیاید بالا، گفت شما بفرمایید، معطل می‌شید. گفتم نه، چه معطلی... یا چیزی شبیه این. آخرش هم در را نگه داشتم و یک جورهایی با هم خلاص شدیم از آن موقعیت.

بعدش فقط برای یک لحظه، دیگر خودم را نشناختم. شاید صدایم برایم غریبه بود، شاید تعارف و لبخندم، یا شاید نگاه زن عجیب بود.

نمی‌دانم.

یک لحظه فراموش کردم که هستم، کجا هستم و چرا دارم می‌روم آن طرف خیابان که سوار ماشین بابا شوم.

 

دوست دارم این به جا نیاوردن‌ها، این دوباره آغاز کردن‌ها را. انگار که همه چیز برایت تازه شود، ییهویی!

حیف که مثل ابرِک فکر آدم‌ها توی کارتون‌های بچگی، سرت را که تکان بدهی ناپدید می‌شوند...

 

+  یکشنبه 1385/11/22 8:55 PM  آذین  |