تبليغاتX
لحظه -
                 معجزه..

دست می‌دهی، می‌بوسیش، برای آخرین بار آن تیله‌های سبز کمرنگ مهربان را نگاه می‌کنی و بعد، تمام راه خانه را سرشار، سرشار از نمی‌دانی چه، پرواز می‌کنی.

یک بار دیدیش، کوتاه. و شاید همین یک بار سهمت از او باشد.

 

 

* آن لحظه فکر نمی‌کردم که چقدر دلتنگ می‌شوم. سیراب بودم هنوز.

 

** برگشتنا، شش تا کوچه بالاتر پیاده شدم، رفتم تا ته کوچه چهلم، از کنار پارک آمدم پایین و آن عکس بالا را کشف کردم. یعنی عبور از زیر آن درختها، چراغ بالای سرشان، صدای فواره حوض پارک و سوزن‌های ناپیدا و ریز باران را.

 واای... این همه معجزه! طاقتش را ندارم! :)

 

+  دوشنبه 1385/11/30 9:37 PM  آذین  |