تبليغاتX
لحظه -

دیدی اینهایی را که توی جمعی، وقتی خنده‌ی همه تمام می‌شود، تازه می‌فهمند شوخی قضیه چه بوده و تک و تنها، شروع می‌کنند به خندیدن؟

تلفن را که قطع می‌کنم، خداحافظ را که می‌گویم و دور می‌شوم، دلم می‌خواهد دوباره برگردم و بگویم هی! من هنوز حرف نگفته دارم...

انگار که، مثل همان‌هایی که شوخی‌ها را دیر می‌گیرند، نفهمی کجایی، با کی حرف می‌زنی.

انگار که سنگ شده‌باشم وقت دیدار، وقت گفتگو، حرف نمی‌زنم، یا حرف اصلی را نمی‌زنم، مهر می‌گذارند روی حنجره‌ام.

انگار امضا می‌گیرند از من که جز حرف‌های بی‌اهمیت، هیچ نگو.

شاید، می‌ترسم از گفتن. از کلماتی که پیش از این، این همه دلشان می‌خواست رها شوند و حالا کز می‌کنند گوشه‌ی دلم و به هیچ ضرب و زوری رها نمی‌شوند...

کاش می‌شد یک تابلو بگیرم دستم، هر جا که می‌روم و با هر که حرف می‌زنم، که این همه‌ی آنچه نیست که هستم، این همه آنچه نیست که می خواهم با تو باشم.

 

بعدا اضافه شد:

می‌دانی مرضیه جان، بارها از تقسیم کردن یک موسیقی زیبا، یک نوشته‌ی نفس‌گیر یا حتی یک حس ساده با دیگری پشیمان شده‌ام. بارها نامه‌ی نوشته ‌ای را نفرستاده‌ام و بعدها، نفسی کشیده‌ام که چه خوب... می‌دانم چه می‌گویی. می‌فهمم.

اما تازگی‌ها، به این فکر می‌کنم که مگر چقدر فرصت هست؟ چند بار زندگی به من اجازه می‌دهد که مقابل فلانی بنشینم، با فلانی حرف بزنم،  برای دوستی نامه‌ای بنویسم؟

آدم‌ها گاهی باید لمس کنند آنچه را که میان نگاهت، میان صدایت می‌بینند، می‌شنوند. گاهی برای ایستادن مقابل همه‌ی آنچه به آدم‌ها می‌گوید نه، دلیلی، نشانه‌ای، کلمه‌ای باید داشت. بی‌انصافی‌است که همیشه انتظار داشته باشیم از این نگاه و حس پیچیده، آنچه ما می‌خواهیم دریافته شود.

می‌دانم... ریسک سخت و دردناکی است. اما فکر می‌کنم چاره‌ای دیگری نیست. بدست می‌آوری یا از دست می‌دهی. و چه بهتر که از خودت، از حست کم نگذاشته باشی.

 

+  جمعه 1385/12/04 12:38 PM  آذین  |