باور کن، باور کن... باور کن میدانم باید به خاطر شال سرخی که تازه خریدهام و این همه دوستش دارم، به خاطر پامچالها، به خاطر بنفشهها، به خاطر این هوای دیوانهی گاه به گاه آفتابی و ابری، به خاطر بوی بهار که این همه نزدیک است، شاد باشم. هستم.
اما انگار که نگاهها باید باشند، خستگیها، تنهاییها، غربتها.
سخت است تحمل دیدن غربت و انزجار زن و مرد پیر دهاتی که سه پسر عقبافتادهشان را نمیدانم به کدام امید لعنتی وسط شلوغی بیرحم خیابانهای تهران دنبال خودشان میکشند. آنقدر سخت که نمیدانم برای که تعریفش کنم، که راهی نمیماند جز این که اینجا بنویسم...
سخت است تحمل نگاه مات مردی که به بساط دستفروشی خیره شده، سخت است دیدن جوانی که آشغالها را میکاود، سخت است نیمهشبها شنیدن صدای جاروی پیرمرد جاروکش کوچه، سخت است تحمل دیدن مردی که کتش را در آورده و میفروشد...
سخت است تحمل نگاه پر از نفرت و خستگی و غربتشان... غربتشان...
میدانم، میدانم، میدانم تکراریاند این حرفها، شعاری و دهن پرکن. که بنویسمشان که آخیش... وجدانم راحت شد.
اما سخت است، لعنتی بدجوری سخت است... و من جای دیگری ندارم که بگویم اینها را...