<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>لحظه</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 14:16:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>.</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-759.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;سرم را تکیه داده‌ام به صندلی، تکه ابری را نگاه می‌کنم که کمی مانده برسد به نوک اسکلت آهنی یک ساختمان بلند. و حواسم نیست که ابر، خیلی خیلی بالاتر از آهن‌هاست و این دو تا فقط در زاویه‌ی دید من است که قدشان یکی شده. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آهن&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و ابر به هم می‌رسند یا نه؟ شرط می‌بندم، یا بازی می‌کنم، یا می‌خواهم نشانه‌ای بگیرم‌ش برای اتفاقی، یا فقط از سر حوصله سررفتگی است در ترافیک جردن نادوست‌داشتنی؟ یادم نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خیلی کم مانده تا وصل اتفاق بیفتد، که راننده دنده عوض می‌کند و ماشین یک دو سه متری جلوتر می‌رود. کمی به عقب می‌چرخم و به داستانم نگاه می‌کنم که حالا منطقش به کل به هم ریخته، ابر در نگاه من حالا جای دیگری‌ست، خیلی دورتر از جایی که چند دقیقه قبل بود و دست آهن، بی‌رحمانه از آسمان کوتاه است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 14:16:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=759</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-759.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-758.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به‌م می‌گوید که &quot;سه‌شنبه‌ی خیس&quot; بیژن نجدی را خوانده، یا نه، یکی که دوستش داشته برایش خوانده، و او گریه کرده، یاد من افتاده. می‌پرسم چرا یاد من، می‌گوید نمی‌داند. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می‌روم دم کتابخانه، فکر می‌کنم کتابش لاغر است، پیداش نمی‌کنم به این آسانی. که با این سرگیجه‌ی خفیف، حالا کی باید چشم بگرداند بین عطف کتاب‌ها، باریکی و بلندی &quot;یوزپلنگانی که با من دویده‌اند&quot; را پیدا کند. اما زود چشمم به‌ش می‌افتد، شاید در اولین نگاه، که می‌گذارم‌ش به حساب یک معجزه‌ی کوچک. از همین‌ها که باهاشان ایمان نو می‌کنم، زنده می‌مانم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دنبال یک موسیقی می‌گردم که می‌دانم باید به نام تِرک شماره‌ی یک یا دو، توی فولدر بی‌در و پیکر موزیک‌ ریخته باشم‌ش. می‌نویسم تی، بعدش هم آر، اما یک عالمه تِرک یک و دو سه و چهار و پانزده و الخ ردیف می‌شوند، بی‌نام دیگری. دکمه‌ی شیفت را می‌گیرم، و سِلکت، تا همه‌شان بخوانند، شاید آن یکی که می‌خواهم بین‌شان باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می‌نشینم لبه‌ی تخت، کتاب را باز می‌کنم به هوای فهرست داستان‌ها، تا از &quot;روز اسبریزی&quot; محبوبم که می‌تواند دستی‌دستی من را بمیراند بگذرم و سه‌شنبه‌ی خیس را پیدا کنم که از صفحه‌ی شصت و نهم آغاز می‌شود. اما قبلش، باز وصیت‌نامه‌ی نجدی را می‌خوانم، تقدیم‌نامه‌اش را به شمس لنگرودی و همسرش، پروانه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بعد فکر می‌کنم به مردی که در جوار شیخ زاهد لاهیجان و بوته‌های چای، دوازده سال است آرام خوابیده. به مردی که بلد بوده با داستان شعر بگوید و کلمات را جوری ردیف کند که نشود یک‌نفس خواند &quot;یوزپلنگانی که با من دویده‌اند&quot; و به کلمات دل نباخت، و چهره‌ی محجوب و موسپید و عینک به چشمش را به یاد می‌آوردم در همان عکس معروف، اما این‌بار خوابیده روی تخت بیمارستان. و زنی را می‌بینم که نامش پروانه‌ است و دور بسترش می‌گردد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تخت، تخت بیمارستان مرا می‌برد به آن عکس سهراب، نیم‌خوابیده، در انتظار پایان درد ِزخم سرطان. و فکر می‌کنم که پروانه‌ای داشته دور و برش یا تنها بوده؟ و یاد شب قبل می‌افتم که منتظر بوده‌ام سیصدِ سِرُم برسد به پانصد، و به مامان گله کرده‌ام که چرا در و دیوار بیمارستان‌ها این همه سرد و یخی باید باشد، مگر آبی کمرنگ یا سبز روشن چه کم از این سپید سرد و نامهربان دارد؟ انگار که طفلک مامان وزیر رنگ در و دیوار بیمارستان‌هاست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادم هم به این می‌افتد که این ویروس لعنتی اگر نبود، امروز عصر می‌خواستم بروم موزه‌ی هنرهای معاصر، و آن چند تا نقاشی سهراب را تنهایی تماشا کنم، تنهایی تماشا کردن، شبیه یک آیین. بعد فکر می‌کنم سهراب هم یادش می‌ماند این تعلق خاطری را که به‌ش دارم؟ نکند این خاطرخواهی از خیلی سال پیش تا به حال را، بگذارد کنار تابلوخط‌های دوزاری &quot;تا شقایق هست زندگی باید کرد&quot; خیابان انقلاب؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و آخر سر هم به خودم می‌توپم که تو از کجا می‌دانی سهراب بیشتر دل به آن تابلو دوزاری‌ها بسته یا به تو، و خاطرنشان* می‌کنم که در این دوزاری‌ها، صداقتی هست که در پدیده‌های مثلا روشنفکری، هرگز نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دراز می‌کشم مقابل نور. آفتاب عصر آذر، می‌تابد به پروانه‌ی سپید و بزرگ و لاغری که توی دست‌های من است و روی بال‌هایش نقش یوزپلنگ چابکی دارد که دارد می‌دود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&quot;- لطفا نگه دارید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آن‌ها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون می‌رفت، کلمه‌ای بهتر از تنهایی پیدا کند، همان‌طور که مردم پیاده‌رو نتوانستند بفهمند که مردی بی‌آنکه وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی، از کنارشان می‌گذرد.&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خط باریک و روشنی را می‌بینم، میان کتاب، جایی که صفحه‌ی هفتاد و دو و هفتاد و سه به هم می‌رسند. فکر می‌کنم که یعنی به این نازکی است؟ این همه پذیرنده‌ی نور؟ دستم را به موازات عطف کتاب، بالا و پایین می‌برم. خط باریک تابناک، هم‌آهنگ با انگشت‌های من تاریک و روشن می‌شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تِرک‌ها پاسخ اعتمادم را می‌دهند، همه شان را دوست دارم. ترک یک &quot;یک شب&quot; یزدانیان است، ترک سه &quot;تو هم یه روز بزرگ می‌شی&quot; دریا دادور، ترک چهار &quot;ای توبه ام شکسته‌&quot;ی داود آزاد، ترک هفده موسیقی فیلم مودیلیانی، &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;ترک نُه &quot;جان می‌دهم، چه جای دل&quot; شاملو، و حتی ترک هفت &quot;خوابیدی بدون لالایی و غصه&quot;ی قمیشی است، به علاوه یک عالم ترانه و آهنگ دلخواه و نامنتظر دیگر. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پروانه‌ی سپید را، همان‌جور با بال‌های گشوده، می‌گذارم تا روی سینه‌ام بخوابد. دست‌ها یکی روی پروانه و دیگری زیر سر، پنجره را تماشا می‌کنم و ابرهای سپید سبک از باران شب قبل را، که آرام آرام از مرز پرده‌ و چارچوب‌ آهنی پنجره می‌گذرند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;* &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خاطرنشان یعنی روی خاطر نقش بسته، به دست و قلمی مهربان یا داغ سوزان زخم، چه فرقی دارد؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خاطرنشان کلمه‌ی زیبایی‌ست که به اشتباه وارد متن‌های نازیبا و مدعی و دروغگوی نامه‌های اداری، سخنرانی‌ها و خبرگزاری‌ها شده. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خاطرنشان را یک آدم بی‌ذوق و بی‌رحمی که لابد کلمه‌ها هیچ‌وقت از گناهش نمی‌گذرند، حیف و میل کرده، به باد داده است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 21:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=758</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-758.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و تو این را می‌دانستی و باز...؟</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-757.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;«خبر ندارم این آخرین‌ باری‌ست که او را می‌بینم. کف دست‌هایم می‌سوزد و به‌نظرم می‌رسد که اسم او را روی تمام بدنم خال‌کوبی کرده‌اند. بهم می‌گوید که عازم فرنگ است. پس تابستانی در کار نخواهد بود. نباید گریه کنم. هرگز. دندان‌هایم را بهم فشار می‌دهم. گلویم گرفته است. گوش‌هایم صدا می‌دهد. خیس از عرق هستم. گریه توی دهانم است، توی دماغم، پشت پلک‌ها، لای مژه‌هایم. ملافه را روی صورتم می‌کشم. تب دارم و به نظرم می‌رسد که همه چیز- باغ دماوند و «میم» را خواب دیده‌ام. هذیانی بزرگ پشت پلک‌هایم می‌چرخد و در آن واحد در تمام روزهای تابستان گذشته حضور دارم. نفسی گرم و خوشبو به صورتم می‌خورد. صورت «میم» نزدیک به صورت من، آن سوی ملافه است. زبانش را به نوک دماغم می‌مالد و بعد، مثل همیشه، به رسم یک‌جور دوستی و نشانه‌ی عشق (عشق را من پیش خودم فرض کرده‌ام)، سر دماغم را میان دو انگشتش می‌گیرد و آهسته می‌فشارد، و پیش از رفتن، پیش از برای همیشه ناپدید شدن، چشم‌هایم را می‌بوسد- چشم‌های خیس و داغ و گریانم را- و &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;من می‌دانم&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; که بوسیدن چشم دوری می‌آورد و دلم سخت می‌گیرد.»*&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;*«درخت گلابی»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از «جایی دیگر»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;گلی ترقی&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 10:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=757</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-757.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا باز بیند، چشم محبان، روی حبیبان</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-756.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://lahhzeh.persiangig.com/image/The-Brides.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;عاشق قصه‌هایی بودم که قهرمانش کاری می‌کرد، از خودگذشتگی بزرگی مثلا، که آدم‌های دیگر ازش خبری نداشتند یا دیر خبردار می‌شدند. نمونه‌اش هم یک شب چهارده‌سالگی، که کتاب مستطاب بینوایان ترجمه‌ی حسینعلی مستعان به دست، از اشک و غصه هلاک شدم برای ژان والژان طفلک، که ماریوس ناسپاس آن همه بد و بیراه بارش کرد، از خانه‌اش راند و فراق انداخت میان او و امید زندگی‌اش، و آخر هم خیلی دیر، در بستر مرگ فهمید که چه بلایی سر آن موجود نازنین آورده. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;و خودم حواسم بود که با این اشک‌ها و غصه‌ها، این پشیمانی ماریوس که راه به جایی نمی‌برد دیگر، این مرگ، این وارستگی و بی‌نیازی والژان پیر و درگذشته از همه‌ی این آدم‌ها، از همه‌ی این دیگران نامهربان و بی‌فکر، خشم و انتقام‌جویی و ناتوانی‌ام را تسکین می‌دهم؟ نمی‌دانم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;خیلی، خیلی طول کشید بفهمم که این چیزها را کسی نمی‌فهمد، مگر خیلی دیر، و کسی حواسش به این جور نبودن‌ها، رفتن‌ها، سکوت‌ها و نداشتن‌ها نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;که اگر کسی می‌فهمید و فرصت و توان بازگفتن‌اش را هم داشت، جای‌ این چیزها میان کتاب‌ها نبود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;خیلی طول کشیده و من نمی‌دانم این را فهمیده‌ام یا نه، که دانای کل زندگی‌، شباهتی به ویکتور هوگوی رمانتیک و نازنین ندارد، و قرار نیست که من را، و دلیل همه‌ی کنار کشیدن‌ها و دریغ کردن‌هایم را آخر قصه نشان توی مخاطب دهد و بعد، از ننگ دل‌سوزی و پشیمانی و بازگشتن دیگران برهاندم و با این رهایی، با این بی‌نیازی پاداشم دهد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;زیادی طول کشیده این لعنتی و من هنوز بلد نشده‌ام، نپذیرفته‌ام، که حتی اگر راوی اول شخص، قلم را از دانای کل بستاند و بنویسد، باید حواسش باشد که آخر داستان قرار نیست پرده‌ای بالا برود، قهرمانی تطهیر شود، یا نافهمیده‌ای را بفهمند و ناگفته‌ای را بشنوند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اصلا اگر آدم می‌توانست برود سراغ نویسنده‌های محبوبش، می‌توانست ازشان پرس و جو کند و ته و تویش را درآورد، که هر کدام چه‌قدر منتظر مانده‌اند تا وقتش برسد، آن وقت موعود رسیدن خلوت یاری برای ناگفته‌ها را گفتن، ردا را از دوش برگرفتن، و آسوده و سبک، لحظه‌ای نشستن. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;می‌شد آدم بفهمد لحظه‌ای رسیده که نویسنده‌جان با خودش گفته، خب، نشد دیگر، نیامد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;لحظه‌ای که آهی کشیده، لب‌هاش را به هم فشرده و قلم برداشته و نوشته: داستانی را که در فصل آخرش، ناگفته‌ها گفته می‌شوند و گره‌ها باز؛ داستانی که در آن چیزی مبهم نمی‌ماند و جانی رستگار می‌شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;* عکس از &lt;A href=&quot;http://www.flickr.com/photos/carninscatola/3382542174/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;ست؛ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;** و این هم ناگفته باید بماند ناگزیر، که این عکس که این‌جا بی‌ربط است این‌همه، قرار بود بالاسر کلمات دیگری بنشیند، کلماتی که به دلایلی، نگارنده امروز ازشان دست کشید.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=756</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-756.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پروانه‌ی من</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-755.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یک حالی هست به نام &quot;به همه چه&quot; که مربوط می شود به وقتی که آدم از کلاس ساعت چهار تا هفت بعدازظهر پنج‌شنبه‌ی خلوتش برمی‌گردد و می‌رود روی صندلی آخر اتوبوسی می‌نشیند که یک جور خوشبختانه‌ای ایستگاه اولش کمی جلوتر از کلاس است -و این ایستگاه اول اتوبوس واقعیت امن و آرام خوبی‌ست و نشانه‌ای است برای اتوبوس سوارشوندگان- و به دوستی تلفن می‌کند و چند دقیقه‌ای حرف می‌زند و باز که تنها می‌شود، گوشی‌ها را می‌گذارد توی گوشش و تا اتوبوس پر شود و راننده راضی شود که بیاید و دهان‌جنبان از عصرانه‌ای که خورده بلیط‌ها را جمع کند و راه بیفتد از کوچه‌های برگ‌آلود و باران‌خورده‌ی فلسطین و طالقانی و ایتالیا برسد به امیرآباد دوست‌داشتنی، بین موسیقی‌های قدیمی‌اش بگردد دنبال یکی که به حال و اوضاعش بخورد و بعد پروانه‌ی من فروغی را پیدا کند و به حالت خب حالا اینم گوش کنیم ضرر نداره‌ای آماده‌ی گوش کردن شود و بعد آقای فروغی بلند بلند فریاد بزند پروانه‌ی من، بردی دل من و مچ آدم را بگیرد ببرد به یک عصر تابستانی که در آن پریسای زیبای پانزده شانزده ساله‌ی عاشق که امیر را دوست داشت و امیر دوستش نداشت، اشک‌ریزان از کلاس می‌زند بیرون و آدم &lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;نه‌عاشق &lt;/SPAN&gt;ِتنها می‌رود دنبالش و رسیده و نرسیده به ورودی پارکینگ آغوشش می‌گیرد و نمی‌داند چه باید بگوید که تسکین پریسای عاشق باشد و یکی دو سال بعدش هم بشنود که پریسای عاشق به یکی دیگر شوهر کرده و بعد هم خود پریسا برای آدم تعریف کند که روز عروسی‌اش امیر این آهنگ را توی ماشین گوش می‌کرده و این را هم مامان پریسا که سوار ماشین امیر شده بوده به پریسا گفته یا یک همچین چیزی و آدم یادش بیاید که فروغی را با همین پریسا کشف کرده اول بار و یک وقتی بوده که پریسا طاقت این پروانه‌ی من را نمی‌آورده هیچ، از بس که عاشق بوده &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و اصلا همه‌ی این‌ها به کنار، وقتی آقای فروغی می‌خواند رویت رخ من، سویت ره من، هستی چو بهشت، کاشانه‌ی من، آدم نداند که از تلفظ محشر و آسوده‌ی بهشت در این ترانه‌ی خلاصه و کم‌حرف‌ است یا از این که آدم همین‌جوری الکی از شنیدن کلمه‌ی پروانه بی‌طاقت شده و ‌نمی داند چه مرگش هست که زده زیر گریه و مهم نباشد برایش این خانوم‌های کنار دستی که درباره‌ی رنگ‌مو بحث می‌کنند و آن آقاهای روبه‌رویی که یکی سرش را تکیه داده به پنجره و آن یکی آدم‌ها را تک تک زیر نظر دارد٬ ببینندش که دارد به شکل احمقانه‌ای اشک می‌ریزد و تند تند با پشت دست پاک‌شان می‌کند و باز از سر. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-fareast-theme-font: minor-latin&quot;&gt;یک هم‌چه حالی‌ست &quot;خب چی کار کنم؟&quot;، &quot;اینا که منو نمی‌شناسن&quot;، &quot;فوقش می‌گن یه خل دیگه&quot; یا  ای بابا &quot;به همه چه&quot;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-fareast-theme-font: minor-latin&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=755</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-755.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-754.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در بزرگ و سیاه لولای درست و درمانی نداشت، نمی‌دانستیم، این شد که نکردم ساز را بیاورم بیرون از جعبه‌اش، همان جور در را تا آخر باز کرده، به خیال خوش نشستم روبه‌روش و مضراب‌های ظریف شیری‌رنگ را گرفتم دستم. یادم نیست صدای نشستن‌شان روی سیم‌ها را شنیدم یا نه، در، برگشت و مضراب‌ها همان شب اول توی دستم شکستند. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;سنتور شد سازی که باید یاد می‌گرفتم. چون ارزان‌تر بود، بین سنتی‌ها نزدیک‌تر بود به پیانو یا چیزی شبیه به این. یک جفت مضراب دیگر برایم خریدند که به قشنگی و ظرافت اولی‌ها نبود. اسمم را هم نوشتند توی فرهنگسرای نزدیک خانه. معلم خانم جوانی بود، شاید سی‌ساله. برای تشویق ما می‌گفت خودش تازه بعد از دیپلم شروع کرده و بعد از ده، دوازده سال سنتور و سه‌تار و پیانو می‌داند. شاگرد پایور بود، اسمش را هم توی نوار کاست آموزش سنتور، توی فهرست شاگردانی دیدم که پایور خودش تایید کرده بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;یک ترم بیشتر نرفتم آن‌جا. پنجشنبه ظهرها، زودتر از مدرسه می‌آمدم، تند تند ناهار می‌خوردم، با سرانگشت‌های یخ‌کرده از اضطراب می‌نشستم به تمرین. و خب، بلد نمی‌شدم آن‌طور که باید. دل نمی‌دادم. سنتور ساز آسان و خوش‌صدایی نبود، من به قول معلم شش ساعت در روز تمرین نمی‌کردم، هفته‌ای نیم‌ساعت راهی به جایی نمی‌برد و کسی هم دور و برم اهل موسیقی نبود که یادم بدهد که باید صبر کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;بابا می‌رساندم دم در فرهنگسرا، می‌رفتم توی اتاق آکوستیک با آن دیوار سوراخ‌سوراخ، طبقه‌ی همکف، پایین پله‌ها، می‌نشستم تا نوبتم شود. قلبم می‌آمد توی دهنم تا نوبت چند دقیقه‌‌ای من برسد و معلم ازم ایراد بگیرد و من پیش چشم بقیه‌ها که آن‌قدر خوب و ریز مضراب می‌زدند خجالت بکشم و بیایم بیرون تا باز بابا بیاید دنبالم. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;روز امتحان، باید جلوی دو نفر دیگر غیر از معلم خودمان یک قطعه‌ی آسان را اجرا می‌کردیم. تصمیمم را گرفته بودم. قرار نبود که دیگر به آن رویای شیرین فکر کنم که معلم بعد ده سال شده این، من که بیشتر وقت دارم. قرار بود بابا که می‌رساندم و می‌رود، همان اطراف بپلکم تا باز بیاید دنبالم و بپرسد که خب، چی شد؟ و من بگویم ای... بد نبود. قرار بود وقتی رسیدیم خانه بگویم که دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم. قرار بود بعد از آن تا سال‌ها این نیمه رها کردن هم برود کنار کلکسیون رها کردن‌های دیگر، مایه‌ی آرامش خاطر و رهایی وجدان خانواده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;بعد از آن دیگر پایور، با آن عکس جدی و یقه اسکی انگار همیشگی‌اش، روی جلد نوار کاست کلاس آموزش سنتور نمی‌دانم کدام سال ِ نوجوانی من، شد نماد همان عصر پنجشنبه که تا هوا تاریک شود کاشی‌های محوطه‌ی فرهنگ‌سرا را شمردم و از نگاه آدم‌ها فرار کردم، شد یک جور «دیدی؟» طلبکار از همه‌ی رها کردن‌ها و &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;زود نومید شدن‌ها و دیگر هرگز بازنگشتن‌هایم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;امروز که بعد از گذشتن ده، دوازده سال از گرفتن دیپلم، خبر درگذشت پایور را خواندم و اتفاقی &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/168826028/b90b97d2/poopakPayvar.html&quot; target=_blank&gt;این تک‌نوازی دل‌نشین&lt;/A&gt; را ازش شنیدم، به گمانم گرچه دیر، اما سرآخر با بچه‌ای که پنجشنبه عصرها توی محوطه‌ی خلوت همه‌ی فرهنگسراها کاشی و موزاییک می‌شمارد، آشتی کردم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 12:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=754</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-754.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا از یاد خود بستان</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-753.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&quot;خیلی، خیلی گشت دنبال آن لحظه‌ای که اشتباه کرده بود، خیلی صبر کرد، شاید به جبران همه‌ی آن لحظه‌هایی که خواسته بود و دویده بود و اشک ریخته بود و زنده شده بود و مرده بود که معجزه‌ی کسی باشد؛ معجزه‌ای بیاید. نشد. نیامد.&quot;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;هنوز هم ترسناک‌ترین فیلم‌ها برای من فیلمی است که آدم‌ها قیافه‌شان زشت نمی‌شود، جلوه‌های ویژه‌ای در کار نیست، و فقط نگاه آدم‌هاست که تغییر می‌کند و سنگین، وحشی، غریبه می‌شود. شاید یک چیزی مثل تلالوی کوبریک. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;هنوز هم می‌شود که در تاریکی به آینه خیره شوم و یک آن از نگاه آینه بترسم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;هنوز هم می‌شود که کلمه‌های خودم را بعد از زمان دراز بخوانم، و خیال آن معجزه‌ای که می‌دانستم نمی‌آید و باز آن همه منتظرش بودم، صاف بیاید بنشیند جلوی رویم. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;هنوز هم می‌شود بلند بخوانم کجاست پیک صبا، گر همی کند مددی، و الف کجا را بکشم، بلند، شبیه آه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;دلم می‌خواست که بنویسم دیگر تهران سرش شلوغ شده، کارها و یادهای مهم‌تری دارد٬ و دیگر من و آذر هشتاد و هفت‌اش را به یاد ندارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اما این نوشته ارزش دیگری ندارد، جز این یادآوری، که من تهران آذر هشتاد و هفت را به یاد دارم هنوز، و تهران هم، خب، چشمم کف پای خیابان ولیعصرش، حافظه‌ی خوبی دارد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 18:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=753</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-753.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-752.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نوشته جامه‌دران، نام نوایی‌ست از جمله مصنفات نکيسا، و اين نوا را چنان نواخت که همه‌ی حضار از شور و شوق جامه‌هاي خود را بر تن دريدند، بنابراين آن‌را ره جامه‌دران ناميدند. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بیت:&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مطرب به نوایی ره ما بي‌خبران زن &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ما جامه‌درانيم، ره جامه‌دران زن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;برای من، جامه‌دران &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/165894477/efc44e80/Jame_daran.html&quot; target=_blank&gt;این سه دقیقه و سی ثانیه&lt;/A&gt; نواختن ذوالفنون است، که عصر سیزده‌آبان، وقتی نشسته بودیم در محل کار دوست جان، و قرار شد چیزی گوش بدهیم تا بعد از دویدن و مناظر بد دیدن و برگشتن و حرف زدن و حرف زدن و خبر خواندن و لرزیدن، یک کمی آرام بگیریم، شنیدیم‌ش. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;برای من جامه‌دران، همان عصر، وقت برگشتن به خانه‌ست، نصفه نیمه تکیه داده به صندلی ماشین، وقتی اس‌ام‌اس‌های نرسیده از صبح دارند یکی یکی می‌رسند، وقتی شهر یک جور بدی دلگیر و سرد است، و نمی‌دانی چه مرگت هست، تا وقتی سرت را می‌گیری بالا و بغض‌ سرآخر راه می‌جوید: ایستگاه اتوبوس قبل از پل گیشا، سه چهار نفری نشسته‌اند، بعضی کیسه‌ی خرید به دست، مات، شبیه مسخ شده‌ها، منتظر اتوبوس‌اند، انگار یک کهکشان دور از حوادث صبح، و پشت سرشان، روی بدنه‌ی شیشه‌ای ایستگاه، درشت و سبز و واضح، یکی نوشته &quot;ما بی‌شماریم&quot;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 18:02:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=752</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-752.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عبدالحمید</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-751.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یک عصر زمستان، من از شیفت بعدازظهر کلاس چهارم مدرسه‌ی دولتی شهید شاملو خانه نرفتم. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;رفتم خانه‌ی دوست بابا، و آنجا، روی مبل استیل کوچک کنار یکی از اتاق خواب‌ها نشسته بودم، که به من گفتند تو مرده‌ای. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پیش از آن، ماه‌های بسیاری را گرفتار بستر بودی، نیمه هوشیار. درد داشتی حتما که گاهی فریاد می‌زدی. چند ماه قبلش خانه‌ی عمو بزرگه بودی، بعد از سکته‌ات. خوب ازت پرستاری نکرده‌بودند. بابا، غیط کرده آورده‌ت خانه‌. نمی‌دانم چند وقت پیش ما بودی. یادم هست فقط که گاهی شب‌ها از فریادهایت خواب‌مان نمی‌برد، یادم هست مامان بالاسرت قرآن می‌خواند که آرام بگیری. یادم هست که بابا می‌بردت حمام و تن رنجورت را می‌شست. بعد خواهر کوچکتر بابا بردت پیش خودش. مامان شاکی بود، می‌گفت دارند می‌برندت تا بگویند ما هم برایش زحمتی کشیدیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بعدش، یادم نیست چند وقت بعد، گفتند تو مرده‌ای. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادم هست، تو تنها بودی، خانه‌ی ما بودی و هی به هر بهانه‌ای با بابا دعوات می‌شد. عصرهای تنهایی من، کتاب‌های ژول‌ورن را بلند بلند می‌خواندی، ناخن انگشت اشاره‌ی تیرکشیده‌ات یادم هست، لغزیده زیر کلمات، با عینکی که می‌افتاد نوک دماغت. من لحن شمرده‌ و کمی لهجه‌دارت را دوست داشتم و نداشتم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادم هست، برق رفته بود، نشسته بودیم سر شام، و تو داشتی تعریف می‌کردی سر گرفتن حق پدری از نابرادری‌هایت، چه‌ها کشیده‌ای، و من کمی امن بودم، که فضای بین تو و بابا، آرام بود، همدردی داشت، هم‌دلی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادم هست، روزهای بعد از فاجعه بود، کسی آمد دم در، چیزی شد، نمی‌دانم، خانه شلوغ بود، تو دراز کشیده‌بودی توی یکی از دو اتاق‌مان، بلند شدی نشستی و هی چیزی را بلند گفتی، به هوای گوشزد، به هوای این‌که بچه‌های باقی‌مانده‌ات، بچه‌های از دست نرفته‌ات، فلان کار را نکنند، خیلی تکرار کردی لابد که کوچکترین پسرت عصبانی شد، سرت داد زد، خواست بیاید تو را بزند، و تو ساکت شدی، چیزی نگفتی.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادم هست، یک وقتی، توی همان خانه‌ی کوچک دواتاقه‌ی جنوب شهر، ما بچه‌ها را دور هم جمع کرده‌بودی و ازمان جدول ضرب می‌پرسیدی، یا سوال‌های ساده‌تر ریاضی. پیش از فاجعه بود، تو تنها نبودی، خندان و سر دل دماغ، و من پنج، شش‌ساله بودم و جواب سوال‌ها را نمی‌دانستم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادم هست که تنها بودم با تو و زنت، آخرهای جنگ بود به گمانم، وقت وحشت بمباران تهران، که ما را گذاشته بودند پیش شما تا میان باغ‌های زیتون و گردو زنده بمانیم. نشسته بودیم توی همان اتاق کوچک که زیراندازش خاکستری بود و گره‌گره، همان که به تلار راه داشت و کنار باغ کوچک‌تان بود- و تو را همین تلار نجات داد که شب فاجعه رویش خوابیده بودی، پرت شدی توی باغ، و همراه زن و دختر کوچک و پسرت، نرفتی- می‌خواستید سوزن نخ کنید، برای هم شاخ و شانه می‌کشیدید. پیر بودید، چشم‌تان سو نداشت، دادید به من، همان اول نخ کردم، خندیدید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و من همیشه به تو بدهکارم انگار، برای آن وقتی که پسرک بی‌طاقت و داغ‌دیده‌ات می‌خواست تو را بزند و من نزدیکت نشسته بودم، برای انگشت کشیده‌‌ات زیر کلمات کتاب‌داستان‌ها، برای آن سنگ سفید قبرت که کنار قبر زن و بچه‌هایت هست، اما باز انگار دور است، قدر سه چهار سالی که بعد از آن‌ها رفتی، قدر اشکی که برای مرگت نریختم، قدر آن بهتی که آمد سراغم، وقتی روی مبل استیل کوچک کنار یکی از اتاق خواب‌ها نشسته بودم، و به من گفتند تو مرده‌ای.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=751</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-751.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://lahhzeh.blogfa.com/post-750.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اسم‌شان را که بلد نیستم، قد کف دست بودند، یا کوچک‌تر، توی اتاقک کنار در ورودی پارک ساعی، با نوک‌های حنایی، بال‌های خاکستری و چندتایی هم سپید. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دو تا از خاکستری‌ها همان جلوی شیشه یک جور بامزه‌ای چسبیده به هم نشسته بودند، یکی دیگر، سپید، کمی آن ور‌تر، کنج قفس، گردن را برگردانده بود روی تن خودش، سرش را پنهان کرده بود میان بال‌ها و خوابیده بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و می‌شناسی‌ام که، زود به گریه می‌افتم، مثلا از دیدن پرنده‌ی کوچک سپیدی که نوک سرخش را میان بال‌ها پنهان کرده، چشم‌هایش را محکم بسته، و یک جور ظریف و بی‌پناه و شکننده‌ای، تند تند، نفس می‌کشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 18:59:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahhzeh&amp;postid=750</comments>
<dc:creator>lahhzeh</dc:creator>
<guid>http://lahhzeh.blogfa.com/post-750.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
